ميرزا حسين خان
53
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
غيره و غيره ، مرحوم ديوان بيگى اسباب حسد تمام بزرگان كردستان شده بود و مرجعيّت تامّه داشت و از هرجهت خانوادهء ما بر اغلب تفوّق داشت . و من به مقتضاى سن مشغول لهويّات و بازى و گردش بودم . به واسطهء انسى كه من به مرحومهء والده داشتم و عشقى كه او با من داشت ، مزيد بر علّت تنبلى خودم در درس و مشق شده بود . هرجا به خانهء قوم و خويشها مىرفت من هم مىرفتم و با بچّههاى آنها مشغول بازى بودم و همچنين آنها كه به خانهء ما مىآمدند . شهرت نظم و سياست معتمد الدوله به همهجا منتشر شد . كمكم به شياع رسيد كه پسران حسن سلطان در صدد تلافىاند و محمّد سعيد سلطان توسط مرحوم ديوان بيگى متّصل راپورت مىداد ، در ذىقعدهء اين سال شاهزاده معتمد الدوله هم از حركت پارسال جرى شده و هم شاهزادهء غيور با عزمى بود آن صحبتها را مىشنيد به رگ غيرتش خورده عازم شد [ 12 الف ] كه به مريوان سفرى بكند . اردويى هم مركّب از پانصد الى هزار سوار و پياده و سرباز كمتر تهيّه ديد و حركت كرد تا رسيدند به قريهء انجمنه كه در بين مريوان و اورامان واقع است و كوههاى اورامان مشرف به آنجاست . شرارت فرزندان حسن سلطان محمّد سعيد سلطان متّصل آدم فرستاد و پيغام داد كه حضرات اورامانى و پسران حسن سلطان به خيال شرارت و تلافىاند . شاهزاده اعتنا نداشت . تا آخرين قاصد محمّد سعيد سلطان شب رسيد كه حضرات آمدهاند در كمركوهى كه به اردو مشرف است نشسته و منتظر فرصتاند . مرحوم ديوان بيگى رفت و به شاهزاده عرض كرد . شاهزاده متغيّر شده بود كه سگ كىاند جرأت به جسارت نمايند . مرحوم ديوان بيگى گفته بود فرض كنيد شما ناصر الدين شاه ، آنها هم بابيها ، بهتر اين است از اين منزل حركت كنيم . باز به خرج شاهزاده نرفت به اطمينان اينكه محمّد باقر خان اصفهانى نوكر شخصى خودش حاكم مريوان بود و با جمعيّت مريوانى به استقبال آمده ، راضى نشد به حركت آن شب و ترديد داشت در صدق و كذب قول محمّد سعيد سلطان و مرحوم ديوان بيگى . تا پاسى از شب رفت حضرات اورامانى در كوه نزديك اردو كه به انتظار صبح