ميرزا حسين خان
54
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
نشسته بودند آتشها در چند نقطه افروختند . ناچار شاهزاده چكمه و لباس سوارى پوشيده و يقين كرد ديگر كار گذشته . وسط چادرها آمد روى صندلى نشست و مرحومين شرف الملك و ديوان بيگى و محمّد على خان سرتيپ فوج ظفر كه ظفر الملك و بعد سالار مكرّم لقب گرفت با ميرزا يوسف كه بعد وزير شد و الآن مشهور و ملقب به مشير ديوان است تبعيّت شاهزاده را كرده ، با چكمه و لباس سوارى نزد شاهزاده ايستاده ، جلو صندلى آتش افروخته بودند و با كمال وحشت بر خلاف اوّل شب منتظر قتال بودند [ 12 ب ] . ساير اهل اردو و دويست نفر سرباز كه با شاهزاده بودند سنگر بسته و به انتظار پشت سنگرها نشسته بودند . حوالى صبح كه يك ساعت بيشتر به طلوع فجر مانده شاهزاده به حاضرين گفته بود : مرحوم نايب السلطنه عبّاس ميرزا درين شبها كه احتمال شبيخون مىرفت هنوز صبح نشده مىفرمود اذان مىگفتند كه دشمن تصوّر كند روز شده و از خيال خود بگذرد ، بهتر اين است اذان صبح را بگويند . به سيّد عبد الغفور مرحوم كه سيّد جليل القدر بامزه و باكلهاى بود و سمت نديمى مرحوم ديوان بيگى را داشت ، شبوروز در سفر و حضر حتّى سفر تهران همراهش بود ، گفتند اذان بگويد . فرار معتمد الدوله به محض گفتن اللّه اكبر بدون فاصله حضرات اورامانى شليك كردند و از شليك اوّل بيست و دو نفر كشته شد . سربازها قدرى مقاومت كردند ، لكن سلطان آنها كشته شد . آنها هم رو به فرار نهادند . حبيب نام جلودار شاهزاده كه تهيّهء فرار را ديده و يراق تيپ طلاى شاهزاده را به گردنش حمايل كرده بود كه از ميدان در ببرد ، تا صداى تفنگ بلند شد اسب سوارى شاهزاده را حاضر كرده ، شاهزاده خواسته بود پا به ركاب بگذارد تفنگى به سينهء حبيب خورده همانجا افتاد . شاهزاده و تمام اهل اردو چه سواره و چه پياده فرار كردند . وضع ديوان بيگى مرحوم ديوان بيگى كه سه اسب خاصّه و هفتاد سوار همراه داشت با آن تنهء