ميرزا حسين خان

35

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )

نقدينه هم هرچه بود رفت . آزادى ديوان بيگى چون والى خيال كشتن مرحوم ديوان بيگى را داشت ، مرحوم فخر العلما همين قدر كار كرد او را از محبس به خانهء خود برد و خون او را در دوازده هزار تومان از والى خريد . حاجى محمّد حسن ارباب اصفهانى كه از تجّار معتبر كردستان بود به خانهء ما آمده اثاث البيت منقول و غيرمنقول را به وضع بىانصافى در يازده هزار و پانصد تومان خريد . پانصد تومان ديگر را از يك نفر حاجى دايى جعفر نام قرض كردند و مرحوم ديوان بيگى از حبس و خانهء فخر العلما آزاد شده به خانهء خودمان آمد كه از دويست الى سيصد هزار تومان دارايى يك تومان براى او باقى نمانده بود ، و رعايتى كه درين موقع از ما شد اين بود كه اسب مرا با يراق پس دادند ، زيرا خيلى گريه مىكردم براى آن مركوب مطلوب و شبديز عزيز . ظلم و تعدى والى تعدّى و جرأت و جسارت والى نسبت به اهل ملك كردستان با عموم به اعلى درجه رسيد . من جمله . . . راهى پيدا كرده و شبها بدون رعايت عدل و مروّت و انصاف و حفظ مراتب يك نفر مجتهد به خانهء او به ملاقات ضعيفه مىرفت . والى لاابالى طبع شعر هم داشت . شعر و غزلش در عشق ضعيفهء محترمه داستان سر بازار شد . . . بيچاره از شدّت غيرت شبها خون جگر مىخورد . تا شبى از دو برادر خودش . . . چاره‌جويى مىكند . اتّفاق مىكنند در كشتن ضعيفه . او را خفه مىكنند و لحاف كرسى را آتش مىزنند كه كرسى آتش گرفته و او خفه شده است . درين موقع اهل كردستان از ظلم والى و مدّت حكومتش و كارهايى كه از هتك اماء و سفك دماء مىكرد به جان آمده ، در پى علاج كار درآمدند و در صدد بودند كه قلع فساد ولات از كردستان بشود ، لكن به واسطهء اينكه ناصر الدّين شاه را عقيده اين بود ، يعنى اين‌طور به او حالى كرده بودند كه عزل والى كردستان و خلع حكومت از طايفهء [ 4 ب ] آنها ميمنت ندارد ، يا شايد تصوّر مىشد عزل او اسباب