ميرزا حسين خان
30
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
را نوشتهام . ايالت بزرگى است . اغلب كوه است . جلگه و زمين صاف و هموار كم دارد ، لكن داراى دهات و قصبات آباد داير است و بالنّسبه به شهرهاى ايران و ولايات ديگر خيلى مىتوان گفت آباد است . آب و هواى آنجا از حيث اشتهار مستغنى از تعريف است . شاعرى گفته : به جاى سرمه سپاهانيان كشند به ديده * اگر صبا به سپاهان برد غبار سنندج سنندج چنانچه نوشتيم سنندج شهر و مركز كردستان و سنه مخفّف آن است . شهرى است داراى هشت الى ده هزار خانوار . سواد و نمايش با شكوهى دارد . به واسطهء اينكه در بلندى و پستى خانههاى آنجا ساخته شده خيلى قشنگ بهنظر مىآيد . عمارت بسيار عالى كه دارالايالهء آنجاست ، امان اللّه خان بزرگ جدّ واليهاى كردستان در سنهء 1222 در سلطنت فتحعلى شاه بنا كرده [ 2 الف ] . كودكى از تاريخ تولد من تا پنج سال وقايعى كه رخ داده به واسطهء طفوليت در نظرم نيست . همينقدر مىدانم در نزد والدين با اينكه اولاد متعدّد بزرگتر و كوچكتر از من داشتند ، مرا خيلى عزيز و محبوب القلوب و دوست مىداشتند . مثل پسر يكى از شاهزادگان مرا پرورش مىدادند . چند لله و دايه براى پرستارى من نگاه داشته بودند . للهء اوّلى من حاجى احمد بگ نامى بود . اسبى سياه كه يراق نقرهء مفصّلى براى آن تهيّه كرده بودند با يك نفر نوكر به سن خودم مخصوص من بود . عصرها للهء مزبور اسب مذكور را زين مىكرد و آن نوكر محمود نام جلو مىافتاد و لله مرا جلو مىگرفت . دور حوض خانهاى كه داشتيم مرا مىگردانيدند . لباس من خيلى فاخر بود و به جاى پولك ، « امپريال » دوخته بودند به آن . اعيان كردستان چون ميل مفرط مرحوم پدرم را دربارهء من مىديدند بسيار محبّت مىكردند و اسب سياه حسين خان مشهور بود . در اينروزها به مرض آبله مبتلا شده بودم كه علامت آن هنوز روى دماغ من است .