ميرزا حسين خان
28
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
بودم كه در اين ساعت اوّل طلوع آفتاب به بهشت جاودان خراميد و اين دار فانى را بدرود كرد . [ 1 الف ] در حقيقت : باريد به باغ ما تگرگى * در گلبن ما نماند برگى دو روز قبل طبيب به من اطّلاع داد كه ديگر معالجه فايده ندارد . انبارى در جنب عمارت ما بود جاى خلوتى بود ، پيش آمدهاى ناگوار كه به مدّ نظر مىآوردم و از كاينات مأيوس بودم مرا به آن مكان خلوت برد . از شدت محبّتى كه به چنين پدرى كه اسباب افتخار و اعتبار من بود داشتم گريهاى كردم كه در مدّت عمر چنان گريه در هيچ سختى و مصيبتى نكردهام . با اين حالت فراق ابدى و پريشانى و اختلال امور و بيخوابى و تكاليف وارده ، مواظب بودم حمل جنازه را بهطورى كه مقتضى شأن اوست بكنند و در موقعى كه غسل مىدادند رفتم دست او را بوسيده و خود را براى صدماتى كه روزگار براى ما تهيّه ديده بود حاضر كردم . مراسم تشييع در نهايت تجليل و اعزاز تقريبا دويست نفر از علما و اعيان كردستان در جلو عمارى حركت مىكردند و نوكرها كه تقريبا پنجاه نفر بودند به رسم آنجا دنبال جنازه نوحه و ندبه مىكردند . در قبرستان غربى سنندج جنب باغ خسروآباد كه مدفن اموات ما بود به خاكش سپردند . جمعيّت و ازدحام زنانه و مردانه متجاوز از روزى دويست الى پانصد نفر مىآمدند و مىرفتند تا سه روز . چون در كردستان رسم است ناهار « 1 » و شام مجلس فاتحه را محض اينكه به بازماندهء ميّت زحمتى وارد نيايد ، اقوام يا همسايه يا محترمين مىدهند . ميان دو نفر دامادهاى ما كار به نزاع كشيد كه هريك مىخواستند شام و ناهار بدهند . بالاخره بعد از زد و خورد آقا ميرزا عبد الكريم مستوفى كه از محترمين ولايت بود و همشيرهء دويّمى در فراش او بود پيش برد و افطار و سحر داد . ابراهيم خان شوهر همشيرهء بزرگ قهر كرد و رنجيد .
--> ( 1 ) . همهجا موارد « نهار » اصلاح شد .