تاج السلطنه

45

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

زن او بود . دختر همان باغبان كه دختر اولش شريك سلطنت ايران ، و دختر دومش مىرفت كه در شركت توسعه بدهد . [ 39 ] اين خواهر همان زنى بود كه سال‌ها مورد الطاف ملوكانه واقع ، و هرچه مىخواست مىكرد . دخترى بود سرخ و سفيد ، با چشم‌هاى سياه درشت . ديوانه و داراى تقاضاهاى عجيب . اسم او « ماه رخسار » ، و تقريبا حقيقت داشت . زيرا كه بىاندازه مطبوع بود . زبانش به قدرى شيرين و كلماتش به قدرى نمكين بود ، كه بيهودانه مجذوب مىشد . اول اين عشق يك هوس و خيالى بود ؛ كم‌كم مىرفت كه خيلى بزرگ بشود . خواهر بزرگش حسود و بىاندازه درين موضوع لجوج بود . در اول چون تصور نمىكرد ميل شاهانه به اين سرعت ترقى كند ، خودش اسباب بود براى اتصال . پس ازينكه ميل را منجر به عشق و نزديك به جنون ديد ، ديوانه‌وار بناى هياهو را گذاشته ، شروع به حركات زنانه نمود . در اول از طرف پدرم چندان اعتنايى به حركات او نشد . ليكن ، بالاخره مجبور شد كه ثالثى درين بين داشته باشد كه اين كار را به‌طور خوش و بدون صدا اصلاح نمايد . و هر روز اين زن مورد تلطفات بىاندازه و مراحم ملوكانه واقع مىشد . پول‌هاى گزاف ، جواهرات گرانبها براى او فرستاده مىشد . ولى ، او هر چند سلطان را خاضع‌تر و بيچاره‌تر مىديد ، بر شدت‌وحدت حركات نالايق افزوده ؛ راه و طريق معاشرت بيچاره پدرم را با خواهرش مسدود مىنمود . عمارت‌هاى عالى جدا به او مرحمت شد . ملك‌هاى پر منفعت به او داده مىشد . خانه‌هاى عالى در خارج خريده شد . هيچ يك اثرى در وجود او نكرد . پدر بيچاره‌ى من درين روزها ، خود را بدبخت‌ترين سلطان‌هاى عالم تصور مىكرد ؛ و به كلى عنان اختيار را از دست داده بود . به دلتنگى اعليحضرت سلطان ، تمام سراى دلتنگ ؛ و مطلب به قدرى پراهميت شده بود كه در هر گوشه و كنارى صحبت ازين قضيه بود . عجب درين بود كه : اين دختر دوازده ساله ، به پدر من اظهار عشق و تعلق كرده بود . و اين دختر ، عشق خود را با كارهاى كودكانه كه از روى كمال صداقت و درستى بود اثبات مىنمود . مثلا : با منع و جرى كه از طرف خواهر بزرگش مىديد ، باز وقتى كه پدرم را مىديد ، دوان‌دوان خود را به آغوش او انداخته و با گريه مىگفت : « آه ! آمدى ؟ خوب كردى آمدى . امروز ده مرتبه بيشتر كتك زدند ، براى اينكه دل من براى تو تنگ شده بود و براى تو گريه كرده ، عكس تو را مىبوسيدم ! » و خوب مىديدم اين كلمات ساده چه اثرى به قلب اين بيچاره مىكند ، و چطور عشق را با ابهت سلطنت مىخواهد جلو بگيرد . آخ ! كه بىاختيار پدر بيچاره‌ى من او را در حضور همه مىبوسيد و مىگفت : « تو شاه را دوست بدار عزيز من ، كه شاه هم ترا دوست مىدارد ! » آن وقت ، اين دختر بناى بازى [ و ] حركات بچگانه را گذاشته ، با سروصورت پدر من بازى مىكرد و خود را در آغوش او افكنده ، مىخوابيد . به محض اينكه او را از پدرم مىخواستند دور بكنند ، ناله [ و ] گريه را شروع مىكرد . آه ! معلم عزيز من ! اينجا به نظر استحقار به پدر من نگاه نكنى ! زيراكه او درين