تاج السلطنه

36

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

ما دو نفر جوان كه تقريبا من بچه و او جوان حساب مىشد ، در اين سكوت مطلق شب ، با يك قدم‌هاى ثابت و خفيفى در روى ريگ‌ها حركت كرده . ماه را كه با يك جلوه‌ى غريبى مشغول نورفشانى بود ، تماشا كرده ، به فكر مخصوص خود مشغول بوديم . سكوت و خاموشى درين خيابان سراسر را گرفته ؛ فضا به اندازه [ اى ] خالى از صدا بود كه رقيق‌ترين حركت و دقيق‌ترين آهنگ را مىداد انعكاس . باز سكوتى كه حكم‌فرما بود ، چنان مىنمود كه كاينات به خواب رفته و سر به بالين برادر مرگ نهاده‌اند . تاريكى شب هم با اين سكوت همدست شده و به موجبات انديشه و هراس مىافزود . گوش به هرسو كه توصيه مىنمود ، از اهتزاز پرده‌هاى سامعه مأيوس باز مىگشت . فقط جنبش شاخسار درختان كه از وزش ملايم نسيم شب است ، انعكاس مىداد و گاه‌گاهى رشته‌ى سكون را از هم مىگسلانيد . نظاره‌كننده را مايه‌ى تسلى ، تنها يك منظره بود : فروغ ستارگان را كه به‌طور غيرمنظمى در گنبد واژگون چرخ نيلگون پراكنده ، و روشنايى ملايم ماه كه از شكاف برگ‌هاى درخت‌ها به زمين افتاده و يك حال ترس و وحشتى احداث مىنمود . انبوهى اشجار بر تيرگى دهشتناك اين‌رو افزوده ، و تاريكى ملالت‌آور اين سايه‌ها را دو برابر مىنمود . بالاخره ، صداى خفيفى در ميان درخت‌ها مسموع ، و من ترسناك خود را به بازوى اين زن جوان آويخته ، گفتم : « آه ! عزيز من ! برگرديم ، برگرديم پيش پرستارهاى خود ! تقريبا نيم ساعت است ما راه مىزنيم و خيلى از ايشان دور شده‌ايم . حال كه در تفحص ما هستند ، اين غيبت ناگهانى ما را چه خواهند گفت ؟ زود ، زود برگرديم كه من نمىدانم به چه علت مىلرزم . آه ! خدا ! آيا ، آيا من آن قدر جبون و ترسو هستم ؟ آيا از تاريكى و سكوت شب ترسيده‌ام ؟ نه ! نه ! از اين‌ها نمىترسم ؛ از اين مىترسم كه اين غيبت ناگهانى من ، مورد مؤاخذه و زحمت من بشود . » اين دختر جوان تبسم كرده ، گفت : « آيا ملتفت نشديد كه به چه اصرار و التماس ، از شما درخواست كردم امشب را در اينجا شام بخوريم و اجازه بگيريد ؟ » گفتم : « چرا ! » گفت : « آيا ملتفت نشديد براى چه من اين خيابان تاريك و خلوت را انتخاب كرده ، آمديم ؟ » گفتم : « خير ! » دست‌هاى خود را به هم زده ، يك مرتبه ايستاد ؛ گفت : « من در خصوص مطلب مهمى با شما گفتگو دارم . اگر ميل داريد ، [ 34 ] نيمكت كنار خيابان نشسته تا به شما بگويم ! » من بىاندازه تعجب كردم . گفتم : « آيا اين حرف به قدرى مهم بود كه قابل اين بود اين مسافت را پيموده ، در تاريكىها خزيده ، خود را از انظار پنهان داشته ، دچار اشكالات نمائيم ؟ » انگشت به لب نهاده ، امر به سكوت كرد و يك آه طولانى كشيد و گفت : « آرى ! آرى ! اين حرف مهم و قابل توجه است . آرى ! اين حرف حزن‌آلوده و قابل ترس است .