تاج السلطنه

37

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

آرى ! به قدرى مهم [ است ] كه من ده روز است فرصت و جرأت گفتن به شما را ندارم . و حال هم بايد به من معاهده نمايى و قسم بخورى كه به ديگرى نگويى ، تا من به شما بگويم . و الا ، برگرديم و ناگفته بگذاريم . » گفتم : « بسيار خوب ! برويم ، برويم و روى آن نيمكتى كه در كنار درياچه است قرار بگيريم . هم روشن است ، و هم اگر كسى از خارج آمد ما مىبينيم و نمىتواند حرف ما را بشنود . » قبول كرده ، به راه افتاد . اين گفتگو مانند صاعقه به خرمن قوه‌ى متخيله‌ى من مصادف شد ، و انواع اقسام فكرهاى بيهوده را در نظر من جلوه داد . شب بالطبع موجد خيالات است . مناسبات مكان نيز بر آن مىافزايد . با اين وضع ، آيا مىتوان دامنه فكر را محدود نمود ؟ هرگز ! همواره تزلزل و توحش ، پيوسته اضطراب و وحشت ، تعادل بيم و اميد كه دو نقطه‌ى متضاد يكديگرند و اساس زندگانى شمرده مىشوند . بااين‌حال نزديك نيمكت شده ، هر دو قرار گرفتيم . ليكن ، من حس مىكردم اين صحبتى كه مىروم بشنوم ، صحبت متعارفى معمولى نيست ؛ و براى اينكه خود را حاضر شنيدن اين صحبت عجيب نمايم ، جرأت و قدرت را به يارى طلبيده . گفتم : « من حاضرم ؛ بگوئيد ! » نگاه پر . . . « 22 » به من كرده و گفت : « هيچ ملتفت شده‌ايد ؟ » پرسيدم : « چه چيز را ؟ » گفت : « آن كسى كه مدتيست پروانه‌وار در اطراف شما مىگردد ؟ » گفتم : « نه ! آن كس كيست ؟ » گفت : « آن جوان سرگردانى كه بجز شما هيچ از زندگى نمىخواهد . » پرسيدم : « مقصود [ از ] اين جوان كيست ؟ » خنده « 23 » كرده و گفت : « آه ! آه ! تجاهل مىكنى ؟ من آن قدر شما را دير انتقال نمىدانم . آرى ! مىبينم خوب مىفهمى ، ولى تغافل مىكنى . » نگاه تعجب‌آميزى به او كرده ، گفتم : « عزيز من ! چه ميل دارى كه من بدانم ؟ در حالتى كه مىدانى من هيچ نمىدانم و نمىفهمم مقصود تو چيست . » گفت : « لازم است پس به شما توضيح بدهم . » گفتم : « آرى ! » گفت : « اين جوان ، اين بيچاره ، اين سرگردانى كه مادرش شما را از او منع كرد ، امروز در حال مرگ است و شما را از تمام دل و جان دوست مىدارد . به من ملتجى شده كه محبت او را به شما بگويم ، و از شما براى اين بيچاره همراهى و معاونت بطلبم . و در ضمن ، بفهمم كه آيا شما هم به نظر مهر در او تا حال نگريسته و سر محبت با او داريد يا نه ؟ »

--> ( 22 ) - كذا ؛ يك كلمه بياض است . ( 23 ) - اصل : خنديد كرد .