تاج السلطنه

33

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

اعتماد اعليحضرت سلطان . تمام ارك و مصاحبت و نگاهدارى حرمخانه‌ى اندرون و بيرون به عهده‌ى او بود . خيلى صديق و درستكار ، امين و باوفا . مادرش هم زن متشخصه‌ى نجيبه‌ى محترمه‌اى بود ؛ خيلى عاقل [ و ] عالم . تا مادر اين طفل در حيات بود ، به انواع اقسام بزرگىها و نعمت‌ها پرورش داده شده ، خوب محافظت مىشد . باوجوداين قدر عزيزى و يگانگى ، در تربيتش قصور و كوتاهى نمىشد . ليكن ، پس از مادرش ، براى اينكه دلتنگ نشده و از فوت مادرش متأثر نشود ، يك دستگاه عمارت عالى به اين طفل داده ؛ دده ، لله ، نوكر ، كلفت او را عليحده مىنمايند . و تقريبا از سن نه سالگى او را مطلق العنان مىگذارند . دده جان اين طفل هم كپى بود از دده جان من . ليكن ، فرقى كه ما بين اين دو دده جان بود كه : دده‌ى من خيلى زود مرحومه شد و چندان اخلاق [ و ] عاداتش به من اثر نكرد . ليكن ، دده جان او زنده و سال‌ها اسباب زحمت و انزجار من بيچاره بود ؛ و به كلى تمام عادات جنگلى خود را به اين طفل بيچاره آموخته ، او را لجوج ، وحشى ، خونريز بزرگ كرده بود . و هرچه را كه مىتوان بد گفت ، به او آموخته و يك يادگار ابدى از خود باقى گذاشت . اين بود شوهر آتيه‌ى من . و من پس از عقد ، به مكتب‌خانه هم نرفتم و اشتغال من تمام آه كشيدن و خواندن اشعار حافظ و سعدى بود . ترك بازىهاى بچه‌گانه را هم به يك اندازه‌اى كرده ، كتاب‌هاى قشنگ و رمان‌هاى شيرين مطالعه مىنمودم . خيلى مغزم وسعت داشت و فكرهاى عالى مىنمودم . مثلا : هميشه با يك نظر دقت و حسرتى به اسارت طفوليت خود نگريسته ، مىگفتم : انسان كه خلق شده است براى آزادى و براى زندگانى ، چرا بايد اسير و به ميل ديگران زندگانى نموده ، محكوم به حكم ديگرى باشد ؟ در حالتى كه در نوع انسان امتيازى نيست ؛ همه يكسانند [ 31 ] ؛ همه مىتوانند در تحت يك حريت و آزادى طبيعى زندگانى نمايند . مثلا : در مواقعى كه هوا سرد و بارانى بود ، اين خدمتكارها را مىديدم كه با لباس‌هاى بسيار خفيف مشغول رنج و زحمت و خدمت هستند ؛ و در مقابل ، از خانم‌هاى خود هميشه بد شنيده ، بى جهت مورد سرزنش و [ اقع ] مىشدند . غرق غصه و پريشانى گشته ، بىاندازه ملول مىشدم و مىگفتم : اين‌ها چه فرقى با اين خانم‌ها دارند ، جز اينكه آن‌ها لباس‌هاى اطلس ديبا پوشيده ، و خداوند در نعمات دنيايى با آن‌ها همراهى نموده ؟ پس ، چرا بايد اين‌ها محكوم ، آن‌ها حاكم باشند . در صورت حكومت ، چرا نبايد رعايت نوع نكرده ، درباره‌ى آن‌ها خيرخواه نباشند ؟ اگر به واسطه‌ى احتياج به اين بيچاره‌ها به نظر تحقير مىنگرند ؛ همين‌طورى كه اين‌ها محتاج لباس و غذا و خانه هستند ، آن‌ها هم محتاج به خدمت و همراهى و معاونت اين‌ها هستند . انسان در عالم ، لازم [ و ] ملزوم يكديگر است ؛ يكى از حيث پول ، ديگرى از حيث زحمت . پس ، چه امتيازى ؟ چه افتخارى ؟ تمام اين سختىها ، تمام اين درشتىها براى چيست ؟ نمىفهمم ! مثلا : چرا فلان كاسه را شكستى ، يا فلان مقدار آب زياد خرج كردى ؟ در حالتى