تاج السلطنه
32
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
بالاخره ، پس از زحمت زياد و كتكهاى مخفى بسيار ، ما با يك صداى خفيفى اقرار گفته ، از اين آشوب و جنجال خلاص شديم . خانمها تقاضا كردند كه داماد سر عقد بيايد . دو برادر كوچك من كه با داماد تقريبا همسال بودند ، او را به اتاق آورده ، پهلوى من و در [ روبه ] روى نشانيدند . من از شدت گريه تمام بزكها « 15 » را مخلوط كرده و تمام آرايش تزئينات را به هم زده بودم . و همين قسم كه سر پائين كرده بودم ، بلند نمودم . ليكن ، در آينهى روبهرو داماد را مىديدم . انصافا خوشگل و در شمار زشتها محسوب نمىشد . لباس سفيد نظامى خيلى قشنگى پوشيده ، با سر و زلف سياه و چهرهى سفيد لطيف مطبوع . ليكن ، من ابدا نمىفهميدم كه بايد اين جوان را دوست داشت ، يا خوشحال باشم ازينكه شوهر كردهام . همينقدر حس مىكردم كه بىاندازه در فشارم ؛ و يك ضربان فوق تصورى در قلب ، و يك لرزش مخصوصى در اعصاب دارم . معلم من ! با اينهمه اتحاد و فريادهاى مسرتآميز ، با آنهمه اتفاقهاى شورانگيز ، معاهدهى اسارت و شقاوت مرا در حضور معبود من ، با اين جوان ناشناس و كسى را كه من دوست نمىدارم و به اخلاقش عادت ندارم و ابدا نمىفهمم وضع زندگانى او چيست ، براى من مونس ابدى قرار دادند . و ازين كار جابرانه خوشحال و مسرور ، بلكه غرق در غرورند و به بدبختى من با يك نظر متشكرانه تماشا مىنمودند . آه ! چه روز شوم و چه ساعت نحسى بود كه من در تمام عمر ، آن ساعتى كه سلب شد از من آزادى و اقتدار و نزديك شد به من نفرت و انزجار ، فراموش نمىكنم . و هميشه ، آن روز منحوس را دشمن داشته ، لعنت [ و ] نفرين مىنمايم . و اگر به نظر انصاف بنگريم ، تنها من نبايد آن روز را دشمن بدارم ؛ بلكه آن جوان بيچاره هم بايد دشمن بدارد . زيرا همينطورى كه ما در سعادت با هم شريك و سهيم بوديم ، در بدبختى هم شركت داشتيم . همانطورى كه او اسباب بدبختى من شد ، من هم اسباب زحمت او شدم . من فراموش كردم اين شوهر آتيهى خود را به شما معرفى كنم . اين جوان ، از خانوادهى خيلى قديم و نجيب ، از طرف پدر به هدايت اللَّه خان رشتى ، از طرف مادر به امين الدوله منسوب بود . پدر اين طفل چندين زن گرفته ؛ بالاخره ، مادر اولاد ذكور به ثمر نرسيده و تمام مىمردند . و اين پسر پس از چندين اولاد براى آنها باقى مىماند . از همينجا ، شما درجهى عزيزى و محبت پدر [ و ] مادر را نسبت به طفلشان درك خواهيد كرد . اين پسر بىاندازه عزيز ، بلكه فرمانفرما [ و ] مالك الرقاب پدر [ و ] مادر . براى اينكه مبادا اين پسر هم تلف بشود ، ابدا او را مجبور به تحصيل نكرده ؛ هرچه به ميل خود فرا مىگرفت ، همان را تصويب مىنمودند . صبح تا شام ، شب تا صبح ، مشغول بازى [ و ] تفرج . و اين پسر احاطه شده بود از غلام بچههاى متعدد ، كه تمام پسران صاحبمنصب و درجات عاليه بودند . پدرش خيلى نجيب و رياست قراول خاصهى شاه با او بود ، و بىاندازه طرف
--> ( 15 ) - اصل : وزك .