تاج السلطنه

31

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

من فوق العاده رشد كرده ، خوشگل شده بودم ؛ و مثل باغ خيلى قشنگى كه به اقسام گل‌ها مزين است ، هر روزى يك گل تازه باز و بر جلوه‌ى رنگ رخسار خود مىافزودم . مادرم خيلى بزرگ و بزرگوار بود . در خرج كردن و اقسام لباس‌هاى قشنگ قيمتى درباره‌ى خودش و من و برادرم كوتاهى نداشت . هميشه ، هر روز به يك لباس تازه‌ى جديدى ملبس ، و با اقسام زينت‌ها مرا آرايش مىداد . پدرم حكم كرده بود لباس فرنگى و اغلب صورتى و سفيد به من بپوشانند . هر روزه ، در تفحص پارچه‌هاى ممتاز برآمده ؛ اقسام لباس‌ها را براى من دوخته ، با گل‌ها زينت مىدادند . نه تنها حسن صورت من اين جوان بيچاره را در زحمت و گرفتارى دچار ، بلكه ازين آه كش‌ها در تمام اطراف من به وفور بود . و من مثل يك گنجشگ مظلومى در ميان اين حريق و ناله دچار بودم . و اين طوفان عظيم را مادرم خوب ملتفت ، و هر روز يك نوع ، يك قسم سختى تازه درباره‌ى من معمول و مجرا مىداشت . و كم‌كم ، بازى ، آزادى ، گردش ، تفرج را از من منع ؛ منزوى و محبوسم ساخته بود . ليكن ، از حضور حضرت پدرم ديگر نمىتوانست منع كند . تمام اين دلباخته‌ها در آن موقع مرا ديده ، و به همين ديدار از دور قناعت داشته . من هم طبيعتا محزون و ملول و تقريبا از زندگانى سير بودم . و اين حزن داده بود به من يك ملاحت و وقار فوق العاده‌يى كه خيلى بر حسن صورت من افزوده ، و جلوه‌ى مرا معاونت مىنمود . در همين سال ، عروسى خواهر من شروع شد . و قبل از اين عروسى ، مادر شوهر من فوت و آرزوى عروسى پسر يگانه‌ى خود را به گور برد . و من خيلى از اين پيش آمد محزون و متأسف شدم . زيرا كه مرگ آن خانم محترمه ، كمك به بدبختى من نمود و زندگانى آتيه‌ى مرا تاريك كرد . پس از چند ماه ، پدر شوهر من براى خودش يكى از دخترهاى صدر اعظم [ را ] عقد و عروسى كرد ؛ و پس از عقد و عروسى خود ، به حضور پدرم عرض و درخواست نمود كه مرا عقد كنند . و اگر اجازه‌ى عروسى هم نمىدهند ، بماند تا هر وقت ميل پدرم قرار گرفت . اجازه‌ى عقدكنان داده شد و مشغول جشن شدند . فوق العاده عالى و قشنگ تهيه ديده ، ولى تقريبا كم جمعيت‌تر از شيرينىخوران . دوباره آن خيال سرسام و جنون در من توليد ، و به يك تهديد خارجى هميشه دچار ؛ و مىديدم در يك گرداب عميقى افتاده ، راه خلاصى ندارم . خيلى گريه كرده ، ناله‌ها نمودم و استدعاها كردم كه عجالتا مرا عقد نكنند . ليكن ، به قوه‌ى قهريه مطيع كرده ، با انواع اقسام تهديدات راضى نمودند . رسيد آن روزى كه من از آن روز خائف و هراسان بودم . مجلس عقد افتتاح شد و ما را در حضور پدر آسمانى و معبود حقيقى ، در سر سجاده حاضر كردند ؛ مانند قربانىهاى قديم كه در راه خدايان قربانى مىكردند ، لباسى از اطلس سفيد با انواع جواهرات زينت داده شده ، سر و كله با همان فرم مخصوصى كه در واقعه‌ى شيرينىخوران مذاكره شد . يك تور سفيد بلند نقره‌دوزى به صورت ما كشيده ؛ خطبه تمام و منتظر جواب از من . ليكن ، اشك فرصت جواب به من نداده و يكسره مىلرزيدم . [ 30 ]