تاج السلطنه

24

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

مادرم حضور داشت ؛ فرياد زد و گفت : « آه ! من دختر خود را مسموم و از حيات عارى مىنمايم ، و به هيچ وجه راضى به اين داماد نمىشوم . آيا حيف نيست دختر مطبوع محبوب مرا به اين طفل بدهيد ؛ در حالتى كه پدر و مادرش معلوم و قيافه [ و ] هيكلش اسباب نفرت است ؟ » معلوم است اين سخن درشت درباره‌ى عزيز ، [ در ] پدرم چه اثرى نمود . مانند رعد غريده و فرياد زد : « چه گفتى ؟ آيا ميل مرگ دارى ؟ آيا اختيار دختر من دست توست ؟ » هنگامه‌اى برپا شد و مادر مرا با زحمتى از نظر او مخفى نموده ؛ و من به جاى خود خشك شده بودم . با اين وضع ، به شما مىنويسم : خيلى ميل داشتم مادرم ممانعت نكند و واقع مرا به او بدهند . نه اينكه مفهوم شوهر چه ، يا آنكه مىفهميدم كه معنى محبت چيست ؛ همين‌قدر مىفهميدم كه اگر من شوهر كنم ، از منزل مادرم خارج شده ، نوازشات او را نسبت به برادرم نمىبينم . و گذشته از اين‌ها ، عروسك‌هاى خيلى قشنگى كه [ در ] مجموعه بود ، كه به هيچ علاجى من ميل متاركه‌ى آن‌ها را نداشتم ؛ و خيلى دلم مىخواست همان ساعت آن اسباب‌بازىها را به من بدهند ؛ و من دويده ، به اتاق بازى خود داخل شوم و آن‌ها را خورد و پاره‌پاره نمايم . تعرض مادر من طفل را جرى كرد و گفت : « م م م من همون خا خا خا خانم را مى مى مىخوام م م م ! من اى اى اى خانم نه نه نه نمىخوام ! » همه گفتند : مبارك است . تقريبا نامزدكنان شد و عروسك‌ها [ و ] جواهرات را خواجه [ ها ] به منزل خواهرم بردند ؛ و من متغير [ و ] دلتنگ به منزل آمدم . به محض ورود ، مادرم مرا صدا كرده ، گفت : « چرا آمدى ؟ براى چه مراجعت كردى ؟ برو پيش پدرت ؛ يا اگر ميل دارى در منزل من باش ، ديگر پيش پدرت نرو ! » من گريه‌كنان به اتاق خود آمده ؛ [ 25 ] . . . . « 9 » كه افتاده بود ، خود را انداخته ، گريه مىكردم . خواب بر من غلبه كرده ، خوابيدم . در عالم خواب ديدم : صحراى وسيعى را كه در او ، انواع اقسام اشخاص مختلف در گردش و تفرج هستند ؛ و من هم غرق جواهر و لباس‌هاى فاخر مشغول گردش . كم‌كم ، اين مردم به من هجوم آورده ؛ تمام زينت‌ها و جواهرات مرا يك‌يك برداشته ، مرا عريان گذاشته . و من مانند يك كبوتر مظلومى كه در جنگ شاهين گير و گرفتار باشد ، در دست اين مردم اسير و يال و پر مرا يك‌يك كشيده ، بردند . از وحشت از خواب بيدار شده ، دوباره شروع به گريه كردم . دده جانم وارد اتاق ، و مرا گريان ديد . بىاندازه متأثر شده ، مرا در آغوش گرفته ، بوسيد و سبب گريه سؤال كرد . من واقعه و تغير مادر و خواب خود را براى او شرح دادم . ناله‌اى كرده و گفت : « براى سعادت و خوشبختى ، همين كفايت نمىكند : همين كه شخص داراى مقام عاليه و رتبه‌ى سلطنت باشد و به اين اندازه خوشگل مطبوع . براى صحت

--> ( 9 ) - كذا : يك كلمه بياض است .