تاج السلطنه
23
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
و آمال [ و ] آرزوهاى خيلى بزرگ دور ، پسر را بر من مقدم مىداشته . ولى ، نه در ظاهر ، بلكه باطنا . ليكن ، من بهقدرى باهوش و دقيق بودم ، كه ابدا نمىتوانستند نكتهاى را از نظر من مستور بدارند . نظر به اين ترجيح ، من بيشتر از مادر خود فرارى و دلتنگ شدم . بهقدرى گاهى محزون مىشدم كه خود را بدبختترين نوع بشر تصور مىكردم . و از همان وقت ، من يك قساوت قلب فوق العاده پيدا كرده ، زندگانى را با يك حال مجنونانهاى شروع نمودم . همين حال باعث اين شده بود كه از دده عمهى عزيز خودم هم به يك اندازه منصرف و هميشه سرافكنده ، مهموم شده [ 24 ] بودم . نمىدانستم و نمىشناختم حسد را ؛ بلكه ، اين كلمه بر من مجهول بود . وقتى كه مادرم برادرم را مىبوسد ، نوازش مىكند ؛ قلبم مرتعش و يك عرق سردى پيشانيم را نمناك مىنمايد . و به همين جهت ، من با خود عهد و پيمان كرده بودم : ابدا احدى را دوست نداشته ، با نوع بشر خيلى بد رفتار باشم . و از قضا ، تا حال همين عقيدهى من باقى ، و اغلب اوقات بى خود دوستان خود را اذيت داده ، زحمت وارد مىآورم . ولى ، وقتى كه فكر مىكنم ، جهتى نداشته است و عداوتى در ميان نبوده است ؛ مگر ، همان لجاجت و عنادى كه [ به ] قلب من از طفوليت وارد شده بوده است . اينست كه شخص بايد از طفوليت داراى هرچيزى بشود ، و از طفوليت اخذ نمايد : چيزهايى را كه براى يك نفر انسان متمدن لازم است . در همين اوقات بود كه براى من خواستگارهاى فراوان آمد و شد مىكردند . ليكن ، پدرم رضا نمىشد و مىگفت : اين بچه است و قابل شوهر نيست ! ليكن ، به واسطهى نفرت مادرم ، هنوز اظهار نكرده بود . تا اينكه ، يك صبحى كه در حضور پدرم بودم و جمع كثيرى از خانمها ايستاده بودند ، چند مجموعه در سر خواجهها و به حضور آوردند . پس از برداشتن روى مجموعهها ، مشتمل بود بر اسباببازى گرانبها و جواهرات قيمتى خيلى اعلا . و تمام متعجب كه اينها مال كيست و براى چيست . پس از ساعتى سكوت ، فرمودند : « عزيز ! اينها [ مال ] توست و به هريك از اين دخترها مىدهى ، بده ! » و قبلا به او سپرده بودند كه مرا نامزد نمايند . ليكن ، يكى از همشيرههاى من كه از من تقريبا دو سال بزرگتر بود ، او داوطلب عروسى با عزيز شده و مادرش قبلا خواجه « 8 » ددهى اين طفل را به وعده [ و ] و عيد پارتى خود نموده ، راضى كرده بود به اينكه او را نامزد نمايند . و اين طفل هم قبول كرده بوده است . به محض فرمايش پدر محترمم ، آن بچه انگشترى [ را ] برداشته ، به دست خواهر كرد و گفت : « ق ق ق قربان ! اى اى اى اين دد دختر ، نا نا نا نامزد من ! » پدرم طفل را در آغوش گرفته و گفت : عزيز من ! نامزد تو اين دختر است و ميل من براين . و تو بايد او را داشته باشى . » طفل با همان لكنت زبان گفت : « ب ب ب بسيار خوب ! »
--> ( 8 ) - اصل : خاجه .