تاج السلطنه

20

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

و اين زن را لازم است ما بشناسيم ؛ زيراكه ، اشخاص بدخواه و آن كسانى كه به او رشك مىبردند و نمىتوانستند با او در مقام عناد برآيند ، او را پس از قتل حضرت سلطان ، متهم و لكه‌دار نمودند . ليكن ، من دامن او را از اين گناه برى مىدانم . زيراكه اگر پدرم را دوست نمىداشت ، اقتدارات شخصى خود را كه دوست مىداشت و هيچ وقت راضى به قتل او و تنزل خود نمىشد . خيلى ميل داشتم مانند « ويكتور هوگو » يا مسيو « روسو » ، مصنف قابل باشم و اين تاريخ را فوق العاده شيرين و مطبوع بنويسم . اما ، افسوس كه جز به احتقار و خيلى ساده [ 20 ] نمىتوانم نوشت . اين بود ترتيب حرمسراى حضرت سلطان . حال كه ما خوب همه را مىشناسيم و به اخلاق آن‌ها آشنا هستيم ، باز مىرويم بر سر قصه‌ى خود . در سن هفت سالگى ، به امر حضرت سلطان مرا به مكتب خانه گذاشته ، معلم و لله و خواجه براى من معين شد . اينجا ، لازم است كه اين معلم عزيز زمان طفوليت مرا بشناسيد . اين مردى بود تقريبا سى ساله ، با محاسن انبوه و چشم و ابروى درهم رفته‌ى سياه . وطنش گيلان ، و سوادش تقريبا بد نبود . پسر قاضى و قضاوت را ارث مىدانسته است . وقتى كه پدرش مىميرد ، عمويش قضاوت را صاحب شده ؛ اين شخص به منزل صدر اعظم متحصن مىآيد . او هم براى اينكه اين متحصن بيچاره را از سر خود باز نمايد ، براى معلمى من انتخاب مىنمايد . و لله جان من از اقوام مادرى خودم بود : دايى مادر بزرگ من . و اين دايى جان « خان » بود ؛ و در روزهاى سلام ، زره كلاه خود كرده ، پر زرنگارى در دست گرفته و در محضر حضرت سلطان حاضر مىشد . و پس از سلام ، در خانه نشسته ، بيكار بود . سن اين لله جان ، تقريبا چهل پنجاه سال . خيلى موقر ، محترم ، خيلى مواظب ، درستكار ؛ با ريش خيلى بلندى . مرا به مكتب‌خانه برده ، خلعت‌ها داده ، جشن‌ها گرفته . ليكن ، من خيلى محزون و ملول بودم كه آزادى بازى از من سلب ، و از اسباب‌بازى قشنگ ، عروسك‌هاى ملوس خود جدا شده‌ام . اغلب روزها را با معلم و لله‌ى خود قهر بودم ، و به هيچ علاجى درس نمىخواندم . مجبورا ، دخترهاى همبازى را تأديب كرده ، كتك مىزدند . ليكن ، اثرى در وجود من نداشت . خيلى لجوج و خودسر بودم و اطاعت هيچكس را نمىكردم ؛ و هرچه را خودم ميل داشتم مىكردم ؛ و هيچ به تشرها [ و ] تأديب بزرگترها اعتنا نداشتم . خود را عقل كل و مالك الرقاب مىدانستم . زيرا كه از وقتى كه عقلم مىرسيد و مىفهميدم ، تمام را جز تعظيم تكريم [ و ] تواضع چيزى نديده و هرچه خواسته بودم برايم موجود بود . به اين جهت ، طاقت ناملايم را نداشته و خيلى زود از هر چيزى متأثر مىشدم . اين معلم ناچار از معلمى صرف نظر نموده و نقال شد . تمام روز را نقل مىگفت و حكايت مىكرد ، و خيلى كمتر به من درس و تعليم مىداد . باوجوداين ، از هيچگونه اذيتى من در [ 21 ] باره‌ى او صرف نظر نكرده ، هميشه آرزو مىكردم كه يا ناخوش