تاج السلطنه
6
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
شما آنقدر عجيب و حيرتانگيز است ، چرا او را به من هم قصه نمىكنيد تا استفاده كرده ، فايده ببرم ؟ گفتم : تاريخ من به قدرى مهم و به قدرى داراى وقايع مشكله است كه اگر يك سال تمام ساعات عمرم براى شما حكايت كنم ، هنوز تمام نخواهد شد . و به قدرى گاهى محزون و گاهى مسرور است كه اسباب تعجب شنونده خواهد شد . با يك حال تجسس و كنجكاوى گفت : بهبه ! واقع مطايبه يا شوخى مىكنيد ؟ ولى ، فورا يك علائم راستى و جديتى در بشرهى من ملاحظه نمود كه آن حال شوخى و استهزاء را فراموش كرده ، متفكرانه [ 2 ] گفت : آه ! خانم ! آيا امكان دارد شما براى من شرح حال خود را نقل كنيد ؟ گفتم : خير ! بهطور رجاء ، درخواست [ و ] خواهش كرد و با كمال جديت از من خواست كه براى ايشان بگويم . و هرچه من امتناع نمودم ، او اصرار كرد . بالاخره ، گفتم : حال تقرير ندارم ؛ ليكن ، به شما قول مىدهم كه تمام سرگذشت تاريخ خود را براى شما تحرير كنم . با كمال مسرت ، تشكر گفت . ليكن ، اينجا لازم مىدانم اول از اين معلم خود بعضى قصهها گفته ، خوب ايشان را معرفى كنم ؛ پس از آن ، شروع به حكايت نمايم . اين جوان ، تولد شده است در 11 محرم 1307 . در مدرسههاى مقدماتى مشغول تحصيل شده . در سن 17 سالگى ، در 1324 ، داخل در « انجمن فقر و عرفان » شده ؛ قريب دو سه سال ، در رياضت زحمت پيروى عرفا و شعرا بوده . بعد ، به « مدرسهى سياسى » داخل شده . از آنجا هم خيلى زود خسته ، خارج شده و به « مدرسهى صنايع مستظرفه » داخل ؛ دو سال است مشغول نقاشى مىباشد . از تغيير و تبديل زندگانى او ، خوب ما مىتوانيم به اخلاق او پى برده ، بفهميم كه اين جوان ، خيلى متلون و داراى يك عزم راسخى نبوده است . از قرار تحقيق ، در سن هيجده - نوزده ، يك شخص موهومى را در عالم خيال دوست مىداشته و تمام حركات « دان كيشوت » معروف را مىكرده است . بالآخره ، به آن معشوقهى موهوم رسيده ، و آن معشوقه دربارهى اين عاشق مجنون خودش بىوفايى كرده ؛ پس از زحمات زيادى كه به اين جوان وارد مىآورد ، بالاخره مسافرت كرده ؛ اين « آرتيست » معلم عزيز مرا به هجران دچار و تهديد مىنمايد . در اخلاق او به قدر كفايت گفتم ؛ حالا ، قدرى از شمايل او گفتگو كنم : صورت دلچسب نجيب مطبوعى با چشمهاى درشت سياه دارد . بشره ، متفكر و غمناك . گونهها ، فرورفته . رنگ چهره ، تقريبا زرد . دماغى مانند منقار عقاب . و در ديدن او هميشه من به خاطر مىآورم كه زمانى كه « تاريخ فرانسه » را مىخواندم ، در اينجا از فاميل « پرنس دوكنده » هر وقت مذاكره مىشد ، دماغهاى آنها را تشبيه به منقار عقاب مىنمودند . خيلى ملايم و آرام . با زيردستان ، متواضع و فروتن ؛ با همسالان داخل در عرفان ، خيلى خوش مشرب . عاقل . اين است ، صورت و سيرت معلم من .