تاج السلطنه

مقدمه 11

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

يا اينكه : « هر روز عصر ، من داشتم پنج بليط مجانى كه داماد براى عروس مىفرستاد . . . » گزينش اين شيوه از نگارش در تحرير اثر حاضر ، موجب گشته است كه انبوهه‌اى از جزئيات دقيق در باب شخصيت‌ها ، روابط فيما بين افراد ، آداب و رسوم ، و حوادث تاريخى مذكور گردد . جنبه‌ى ديگر آن تمايلات فرهنگى ياد شده ، پرداختن به تحليل حوادث و رخدادهاى زمان حيات نگارنده است از جانب وى . اين تحليل اكثرا ، توأم است با خرده‌گيرى بر وضع موجود . اين خرده‌گيرى نيز متأثر است از جو فرهنگى - سياسى حاكم ، و خاصه مباحث رائج فيما بين محافل منور الفكران . در نگرش به خويشتن و بر سايرين ، بزرگترين عامل سازنده را محيط اجتماعى مىداند و از آن ميان سهم محيط خانوادگى و تعليم و تربيت اوليه را برتر مىدارد . اين نگرش اما ، به يكسان اعمال نگشته ، در ربط با موضوع و مورد نگرش ، فزونى و كاستى مىگيرد . آنجاى كه مورد و موضوع نگرش حالات و خصايص خود اوست ، تمامى آن حالات و خصايص معلول محيط اجتماعى است و خرده‌گيرىها راجع به اجتماع ؛ و در آنجاى كه مورد سايرين‌اند ، خاصه كه بغضى نيز در ميان آيد ، سهم محيط اجتماعى فراموش گشته ، تمامى خرده‌گيرىها به افراد راجع است . گذشته از اين ، گاه نيز بروز ناخودآگاه تمايلات پايدار طبقاتى ، كه تاج السلطنه كم‌وبيش منكر آنست و مدعى آزاديخواهى و برابرى انسان‌ها ، به ظهور ناهمگونى ديگرى مىانجامد در نگرش و قضاوت‌هاى وى . زان جمله : از سويى ، درباب « دده » و « ننه » ى خويش مىنويسد : « دايه‌اى از اواسط الناس براى من معين شد ؛ دده و ننه هم از همان قسم . و اين دده ، مخصوصا بايد سياه باشد ؛ زيرا كه ، بزرگى و بزرگوارى آن عصر ، منوط به اين بود كه در بندگانى كه خدا ابدا فرق نگذاشته ، الا تغيير جلد ، - و اگر به نظر انصاف بنگريم ، در درگاه پروردگار سياه و سفيدى منظور نيست - بيچاره‌ها را اسير و ذليل نموده و اسباب بزرگى و احتشام خود قرار داده ، « زرخريد » مىگويند . مثل بهايم ، اين بيچاره‌ها را با پول بيع و شرى نمايند . » و از ديگر سوى ، مىنويسد : « سر را بلند كردم . ديدم يك نفر كنيز بىسروپا يك شمع روشن كرده ، در دست گرفته و از بالاى سر شاه ( مظفر الدين شاه ) سرازير شده . » و يا اينكه مىآورد : « شام شاه را آوردند ، در عمارت حاضر كردند . كنيز سياهى كه « خازن اقدس » لقب گرفته بود ، حورى و عزيز كرده ، طرف مهر برادرم بود ، آمد ؛ به شاه خطاب كرد : « قربان ! شوم حاضر است . . . . ما مىريم اون اتاق شوم مىخوريم . » با يك نگاه‌هاى خيره‌ى تعجب‌آميزى ، به تمام اين تئاترى كه پرده به پرده براى اين ملت بيچاره بالا مىرفت نگاه كرده ، سر خود را حركت عجيب مىدادم . و از شدت حيرت نمىشنيدم صداى برادر را كه مىگفت : « بيائيد با من شام بخوريد ! » با يك حال بهت و اضطرابى ، مثل اشخاص مست به راه افتاده ، از پله‌هاى عمارت