تاج السلطنه

مقدمه 10

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

چهل . چهره زردرنگ ، خيلى كريه و بد صورت . با صوتى ناهنجار ؛ مخصوصا در مواقعى كه به اصطلاح : « قرق » مىكرد ، صداى او را از مسافت [ 12 ] خيلى زيادى مىشد استماع نمود . هميشه ، شال سفيدى به روى لباس آبى رنگ چرك كثيفش بسته ، و دسته كليد خيلى بزرگى را به او آويزان نموده ؛ چوبدست بسيار ضخيمى هم در دست داشت . و خيلى سفاك بىباك ، و با عموم به يك رسميت فوق العاده رفتار مىنمود . و مخصوصا درب اندرون به اين خواجه سپرده شده بود ، و با كمال دقت ، مواظب عابرين بود ؛ و هركس به حرمسراى داخل مىشد يا خارج مىگشت ، به اجازه‌ى او بود . حتى ، خانم‌ها يس از تحصيل مرخصى از اعليحضرت سلطان ، بايد از آغانورى خان هم اجازه گرفته ؛ اگر صلاح نمىديد ، مرخص نمىنمود . تقريبا سى چهل خواجه‌اى كه در حرمسراى مستخدم بودند ، تمام از طرف اعتماد الحرم به او سپرده شده بود . و خيلى جدى در تكاليف خود بود و خيلى بيش از رئيس خود سختگير و مواظب بود . و تمام خانم‌ها به او سپرده شده بود . سواد فارسى نداشت ؛ ليكن ، فقط قرآن را توانسته بود ياد بگيرد كه به صوت بلند در مواقع بيكارى تلاوت نمايد . از نهاد او چيزى درست نمىدانم ؛ ليكن ، مىدانم كه دهاتى بوده است . ليكن در طفوليت ، او را به حرمسراى مىآوردند و در زيردست پدرم تربيت شده و در سراى سلطنتى نشو و نما مىكند ؛ و آن جوهر استبداد و سختگيرى را از طفوليت ملكه‌ى خود مىسازد . و همين استبداد و اخلاق جدى او ، او را به مراتب عاليه رسانيده ، فرمانفرما مىسازد . مثلا : اگر كسى در حال نزع بود و طبيب لازم مىشد ، اگر برحسب اتفاق آقانورى حمام بود ، آن مريض بايد بميرد بدون طبيب ؛ و امكان نداشت مردى داخل حرمسرا شود جز به همراهى او . بارى ، اين بود كليددار و نايب مناب كل در حرمسراى و عمارات . » يا اينكه : « در اينجا ، شرحى از صورت و شمايل اين همبازىهاى خود به‌طور اختصار به شما مىنويسم . . . اين دخترها تمام بيسواد و بىادب ؛ صحبت‌هاى آن‌ها خيلى ساده و بازارى . صورتا يكى دوتا از آن‌ها مطبوع . يكى از آن‌ها سفيد با موهاى طلايى و چشم‌هاى آسمانى رنگ ؛ هميشه متفكر و محزون ؛ خيلى بردبار و حليم ؛ خيلى موذى و تفتيش كننده . و اغلب ، اين دختر غمناك مشغول آوازه‌خوانى و نغمه‌سرايى بود . يكى از آن‌ها سبزه با موهاى سياه انبوه ، چشم‌هايى درشت و قدرى تابدار . خيلى پرحرف و سبك ؛ رقاص قابلى و مضحكه‌ى عجيبى . تمام ساعات عمر مشغول اختراع حرف خنده‌دارى يا حركت لغوى . و اغلب ، به قدرى آشوب كرده مىخنديد ، كه اسباب تغير دده‌جان و مورد ملامت و لعن واقع مىشد . ساير همبازىها همين قسم‌ها ، مختلف و متفاوت بودند . ولى ، هيچ يك قابل معاشرت يك دختر جوانى نبوده ؛ بلكه ، دورى از اين قسم معاشرين ضرورى بود . » ج - بافتمان دستورى غيرمعمول پاره‌اى جملات : « آه ! چه روز شوم و چه ساعت نحسى بود كه من در تمام عمر ، آن ساعتى كه سلب شد از من آزادى و اقتدار و نزديك شد به من نفرت و انزجار ، فراموش نمىكنم . و هميشه ، آن روز منحوس را دشمن داشته لعنت [ و ] نفرين مىنمايم . »