يحيى دولت آبادى
445
حيات يحيى ( فارسى )
هو الحى الذى لا يموت مرگ حق است براى همه كس آمدن دليل رفتن است همه ميرويم چنان كه همه رفتند من تصور ميكنم مرگ نعمت بزرگى است از نعمتهاى الهى من تصور ميكنم براى كسى كه خود را شناخته باشد مرگ بمنزله تغيير لباس بوده باشد و انتقال از نشأهئى بنشأه ديگر من تصور نميكنم مرده باشم من خود را همه وقت زنده ميدانم و زندگانى خود را جاودانى تصور ميكنم من شما دوستان شما آشنايان را مخصوصا آنها را كه بيشتر به آنها علاقه دارم در هرحال مشاهده ميكنم در خوشى شماها خوشحالم و در اندوه شماها اندوهناك . آيا اينها تخيلات شاعرانه است كه از دماغ من ظاهر مىشود تصور نميكنم چه بزرگان دين و دنيا و دانشمندان جهان اين مطالب را مسلم گرفته و بر صحت آنها دليل و برهان اقامه كردهاند من خود نيز در دوران زندگانى دنيائى خود باحوالى برخوردهام كه اين فكر را يعنى فكر بقاى نفس بعد از فناى بدن را تقويت مينمايد بهرحال بدوستان خود ميگويم از مرگ من دلتنگ نباشيد مرا در برابر ديدهء خود ببينيد من روزبروز جايگاه خود را در سويداى قلب شما ثابتتر مينمايم آيا دنيا مرا فراموش مىكند ؟ كدام دنيا دنياى مزخرف مادى حقناشناس با مردم مزخرفپرست خود شايد و بايد هم فراموش كند چنان كه تا در قيد حيات دنيوى بودم مرا فراموش كرده بود اما دنياى حقشناس دنياى فضل و ادب هرگز طرفداران خود را فراموش نكرده و نميكند . بالجمله دوستان من رفقاى معارفى و ادبى من يحيى از اين عالم رفت اما در عالم جان علاقهء او هرگز از شما منقطع نخواهد شد دوستان عزيز من من در چهار روزه عمر خود در راه خدمت بمعارف و منور ساختن دماغ جوانان كه آتيه وطن بدست آنهاست به قدر بضاعت مزجات خود سعى كردم و هيچ قوهئى نتوانست مرا از اين راه دور نمايد