يحيى دولت آبادى

446

حيات يحيى ( فارسى )

دشمنان معارف سنگهاى بزرگ در راه من انداختند خارهاى دردناك در چشم من فرو بردند قرض مرا در دادن سزاى اعمال آنها شما اى جوانان منور الفكر حق‌شناس اداء كنيد بكور كردن چشم آنها بواسطه توسعه و ترويج معارف و تهذيب اخلاق عمومى چه ذلت و خوارى ما بانحطاط اخلاقى مربوط است پيش از آنكه بنقصان علمى بوده باشد . شايد شما بخواهيد نام مرا زنده نگاهداريد راهش اين است كه در روز وفات من همه ساله در تمام مدارس ذكور و اناث مملكت معلمين روى تخته اين سه كلمه را نوشته خدا - وطن - وجدان و باستعداد گوينده و شنونده در اين موضوعات صحبت بدارند و روح اين سه كلمه را در دماغ شاگردان تزريق نمايند تا آيندگان ما خداشناس وطن‌دوست و وجدان‌پرور تربيت گردند و رفته‌رفته تاريكيهاى بىايمانى و بىوجدانى بر طرف شده بواسطه حب وطن جايگاه نياكان از دستبرد تجاوزات بيگانه و بيگانه‌پرستان محفوظ ماند . من دنيا را وطن مشترك خود ميدانم و نوع بشر را دوست دارم ولى در اين حال دنيا و اهلش نميتوانم ايران را از ديگر اماكن دنيا و ايرانى را از ديگر مردم آن دوستدارتر نبوده باشم اين است كه بشما هم وصيت ميكنم وطن خود را دوست بداريد و باز هم دوست بداريد . محصلين و محصلات فرزندان روحانى من مرگ ناگهانى فرزند چهارده ساله تحصيل كنندهء من مجد الدين در غربت قطره زهرى بود كه بجام شربت زندگانى من و خانواده‌ام چكيد و هروقت خواست مفارقت او قلب مرا مجروح مرحوم مجد الدين دولت‌آبادى كند خود را بوجود شما تسلى دادم اكنون كه پدر روحانى شما از دنيا رفته شما