يحيى دولت آبادى

375

حيات يحيى ( فارسى )

فصل سى و هشتم انقراض سلطنت قاجاريه و پادشاهى رضا شاه پهلوى گرچه با كشته شدن ناصر الدين شاه با اراده‌ترين پادشاهان قجر در حقيقت سلطنت اين دودمان منقرض گشت و اگر چهار روزى اعقاب او باز بر اريكه پادشاهى ماندند در سايه حكومت ملى و قانون اساسى بود كه از مظفر الدين شاه گرفته شد و اگر نخواهيم آنقدر دور برويم بايد بگوئيم با خلع محمد عليشاه چنان كه از پيش گفته شد سلطنت دودمان قجر انقراض يافت و چند سال سلطنت احمد شاه بمنزله بارانهاى ريزه‌ايست كه بعد از بارندگيهاى شديد زمانى كم فرود ميآيد . سلطان احمد شاه مكرر بيعلاقگى خود را بمملكت نشان داده است و چند مرتبه مسافرتهاى طولانى باروپا نموده تا اين دفعه آخر كه ديگر اميدى ببرگشتن خود ندارد و شايد بتوان گفت اگر در ظاهر از ممنوع شدن آمدن بايران اظهار دلتنگى كرده باشد در باطن بدحال نبوده است به چند جهت اول علاقه‌ئى كه به دارائى نقدى خود دارد و همه در بانكهاى خارج است و با توقف اروپا بهتر ميتواند به آن دارائى رسيدگى كند و با يك قسمت از آن در بورسهاى خارج بازى كرده مداخل نمايد دوم او خود را در برابر سردار سپه بمنزله گنجشكى ميبيند كه در چنگال باز گرفتار بوده اكنون خلاص شده است و البته نميخواهد دوباره به آن چنگال گرفتار گردد سيم اسباب عياشى را آنجا براى خود آماده‌تر ميداند گرچه مانند مظفر الدين شاه صحت مزاجش را هم فدا نمايد و اينها همه بنفع سردار سپه تمام مىشود كه بهتر بتواند دست خود را بپايه سرير سلطنت برساند سردار سپه بجلوگيرى كردن از باز آمدن سلطان احمد شاه ريشه پادشاهى قجر را بركنده و با فشارهاى پىدرپى كه بر محمد حسن ميرزاى وليعهد آورده او را سخت از خود مرعوب ساخته است و دست ويرا از تمام اسباب كوتاه نموده در اين صورت ميتواند خيال خود را از طرف شاه و وليعهد به كلى راحت بداند اولى را