يحيى دولت آبادى
349
حيات يحيى ( فارسى )
بسردار سپه ميشنوم ميگويد حضرت اشرف از شما روحا متألم شدهاند در اين صورت لازم ميبينم ملاقاتى از او كرده نگذارم بارى بر دوش دلش بماند صبحگاهى است به منزل او ميروم با يكى از روحانىنمايان در حجرهئى بانتظار بيرون آمدن صاحبخانه مينشينم سردار سپه به خيال آنكه روحانى مزبور در اين حجره مىباشد ميآيد در را كه ميگشايد نظرش بنگارنده افتاده از روى غيظ در را برهم زده برميگردد و بفاصله كمى شخص مسطور را باطاق ديگر ميطلبد نگارنده بردبارى خود را از دست نداده مدتى در آن حجره تنها ميماند پس از مدتى ميبينم جمعيت زياد از هرطبقه در فضاى پاى عمارت حاضر شده سردار سپه بملاقات آنها فرود آمده در ميان جمع ميايستد و آنها با يك عين نامه روزنامهنگاران فاصله دور او حلقه زدهاند شايد در اين حال ديگرى كه مورد غيظ و غضب او بود بيملاحظه داخل حريم او شده به او نزديك ميشد از فحاشى نسبت به او بلكه از دست درازى هم دريغ