يحيى دولت آبادى
117
حيات يحيى ( فارسى )
گذشتن از آنها به جهت اسبهاى غير معتاد بىاشكال نيست وا ميمانند و هيچ وسيله ندارم كه خود را بكاشان برسانم در اين حال در روشنائى ماهتاب پيادهئى تفنگ بر دوش ديده مىشود كه بشتاب بجانب كاشان ميرود او را صدا كرده ميپرسم كيستى بكجا ميروى ميگويد از نوكران سردارم به شهر ميروم ميپرسم اگر كاغذى بدهم بسردار ميرسانى ميگويد البته به روى كارت خود مينويسم آقاى سردار جنگ اسبهاى من در ميان شنها واماندهاند پياده كارت را گرفته بسرعت روانه ميگردد . در اين حال چند اسب خالى متعلق به پست ميرسد كه بكاشان ميروند درشگه را به آنها بسته روانه ميشويم طولى نميكشد ده سوار از طرف سردار با اسب سوارى خودش ميرسند با عذرخواهى كه اسبهاى درشگه او حاضر نبوده است نگارنده با اظهار امتنان ميخواهد از آنها جدا شود ولى نپذيرفته اطراف درشگه را گرفته مرا قهرا بخانهء سردار وارد ميسازند اما نميپذيرم كه آنجا منزل نمايم همراهان خود را بكاروانسراى دولتى كه مهمانخانهء مختصرى هم دارد فرستاده خود براى يكى دو ساعت بخانهء سردار ياغى ورود مينمايم . خانهء ما شاء اللّه خان در سر راه اصفهان واقع است مشتمل است بر چند دست عمارت و حياط بيرونى او كه بمنزلهء دربار وى مىباشد باغچهايست مشتمل بر يك عمارت كرسى با برج و باروهاى بلند محكم . چند سال پيش در موقع حملهء ژاندارمرى به اين برج و باروها براى گرفتارى اين ياغى يكى از صاحبمنصبان ژاندارم ميرزا احمد خان حامد الملك شيرازى كه از دوستان صميمى نگارنده بود متهورانه از برجى بالا ميرود و با تير سردار يا يكى از بستگانش كشته مىشود در ورود به اين خانه و ديدن آن برج و باروها يادآورى اين حادثه در قلب من تأثير شديد مينمايد . در صحن عمارت و در بالاى بامها و در ميان برج و باروها عدهء زيادى تيرانداز جوقهجوقه گرد آتش افروخته نشستهاند كسان سردار مرا بعمارت رهبرى ميكنند و از فرش نبودن دالانهاى عمارت و راه روها معذرت ميخواهند و ميگويند بعضى ترتيبها در كار است كه فرشها را جمع نمودهايم وارد ميشويم بيك اطاق پنج ذرع در سه ذرع