يحيى دولت آبادى
118
حيات يحيى ( فارسى )
كه يك پارچه قالى و چند صندلى در آن است و دو لامپ بزرگ نفتى در وسط جوانى از اعضاى ادارهء تحديد ترياك از مردم تهران روى يكى از صندليها نشسته است گرچه خودش ميگويد اينجا ميهمان هستم ولى بجاسوس دولت بودن بيشتر شباهت دارد تا بميهمان چنان كه در ظرف چند دقيقه پيش از ورود صاحبخانه از علت ورود من به آنجا و از سابقهء آشنائى من با سردار ياغى تحقيقات مىكند . ما شاء اللّه خان وارد مىشود در اينوقت تقريبا عمرش ميان سى و چهل است بلند بالا و خوش اندام لباس نظام در بر كلاه نظامى پوست بره زردرنگ گلابتون دوخته بر سر با پاى برهنه بىجوراب فوق العاده اظهار فروتنى نموده مينشيند از ورود من اظهار مسرت بسيار مىكند و ميگويد هنگام رفتن باصفهان از ملاقات من طفره زديد ولى خدا خواست كه در مراجعت بخانهء من وارد شويد و اين يك خوشبختى است براى من زيرا در اينوقت بينهايت آرزو داشتم كسى مانند شما را ملاقات كرده در كار خود با او مشورت نمايم من شما را از همه كس راستگوتر و بهتر ميدانم البته از قضيهء احضار من بتهران خبر داريد ميگويم شنيدهام ميگويد حالا متحيرم چه كنم بهتر اين است نوشتجات و تلگرافها را ببينيد و تكليف مرا معين نمائيد پس منشى خود را صدا كرده هرچه نوشته و تلگراف در اين باب رسيده همه را نزد من ميگذارد نوشتجات وثوق الدوله متضمن خوف و رجاست و اميدوارى در آنها بيشتر از نااميدى است وثوق الدوله بسردار ياغى باحترام مينويسد كه من بهر كس قول دادهام بقول خود رفتار كردهام بىدرنگ و بيملاحظه بيائيد بتهران . سردار از وثوق الدوله تقاضا كرده كه دويست نفر سوار مسلح با خود بتهران ببرد و اين به چند ملاحظه بوده است يكى آنكه قوهئى همراه خود داشته باشد و ديگر آنكه حوزهء خود را بهمراه بردن اين عده از سوار و صاحبمنصب برهم نزده باشد و هم آنها بلا تكليف اينجا نمانند و گرفتار دست قواى دولتى كه به اين شهر وارد مىشود نگردند رئيس الوزراء درخواست او را ميپذيرد و بادارهء ژاندارمرى قم دستور ميدهد كه بگذارند سردار با دويست نفر سوارش به طرف تهران بيايد . سردار از انتظام الدوله حاكم رسمى كاشان كه غير از اسمى نبوده است ميخواهد