يحيى دولت آبادى
61
حيات يحيى ( فارسى )
زنجانى كه جزو روحانيان تهران است هريك شرح مفصلى مطابق ميل عثمانيان جواب نوشتهاند نگارنده اين اقدام خود را برفقا نميگويد و بعد از دو روز مطلع مىشود كه موضوع از ميان رفته است . خلاصه عصر همان روز احتشام السلطنه به من اطلاع ميدهد كه امشب بايد اتابك اعظم را در مجلس خلوت ملاقات نمائيم وقت مغرب احتشام السلطنه و ملك المتكلمين و نگارنده ميرويم به منزل اتابك اعظم اتابك با نير الدوله حاكم تهران در وسط خيابان باغ بىچراغ نشستهاند مىنشينيم و اتابك مهربانى زياد مينمايد مدتى صحبت ميداريم اتابك قضيه جواب نوشتن بهبهانى را از استفتاى عثمانيان عنوان كرده بدگوئى مينمايد و ما را تحريك مينمايد بضديت نمودن با بهبهانى و او را خيانتكار بدولت و ملت شناختن در صورتى كه نميداند موضوع از ميان رفته و نوشته را مسترد داشتهاند اتابك اعظم مدتى هم از ديوانخانه عدليه و مجلس عدالت مذاكره مىكند و اظهار مينمايد كه عنقريب مجلس منعقد خواهد شد اتابك طورى صحبت ميدارد كه تصور مىشود حقيقتا ميخواهند كارى بكنند و تنها مانع غرض شخصى آقايان است اگر آنها باهم اصلاح كنند ديگر محذورى نخواهد بود اتابك شخص بهبهانى را بيشتر مخل كار ميداند و ميگويد او غرض شخصى دارد ميخواهد مرا معزول كند و كسى را روى كار بياورد كه از او حرفشنوى داشته باشد در آخر اين مجلس باز بخاطر نگارنده ميرسد كه تمام اين مذاكرات براى اغفال ما و اغفال طباطبائى است كه از روى ايمان و عقيده قدم برميداريم ميخواهند ما را ساكت نگاهدارند و كسانى را كه اغراض ديگر دارند مضمحل سازند ولى به روى خود نياورده بر احتياط خود بعد از اين مجلس ميفزايم . در خلال اين احوال مظفر الدين شاه سكتهء ناقص نموده يك شق بدنش سست مىشود تمام حواس دولتيان بمعالجه شاه مشغول مىشود احتشام السلطنه هم با كمال نااميدى بسرحد آذربايجان روانه مىشود بعد از رفتن احتشام السلطنه آقا سيد محمد طباطبائى ميبيند كه احتشام السلطنه رفت و اتابك بوعدهء خود وفا نكرد عصبانى شده كاغذ سختى باتابك مينويسد و ديوان عدالت را مطالبه مىكند اتابك اعظم جواب كاغذ