يحيى دولت آبادى

55

حيات يحيى ( فارسى )

جنگ مىشود و با تأسيس عدالتخانه و نوشتن قانون مخالفت مينمايد معلوم نيست . چند سال پيش با يكى از باخبران در سلك صحبت بودم و از ناصر الملك تعريف نمودم گفت درست است اين شخص عالم و بااطلاع است ولى بقدرى جبون مىباشد كه نهايت ندارد از اين جهت هر وقت حرف اصلاح احوال ايران بميان ميآيد ميگويد نميشود اين مملكت قابل اصلاح نيست كارش گذشته است . اين صحبت رفيق بااطلاع من موجب حيرت شد چه از يكطرف به او اعتقاد داشتم و از طرف ديگر بناصر الملك بىاعتقاد نبودم از آنوقت گاهى كه او را ملاقات ميكردم در ضمن صحبت امتحانش مينمودم هرچه امتحان كردم ديدم حق بجانب رفيق من بوده است بواسطه جبن ذاتى كه دارد زياد اظهار يأس مىكند و يأس او مضر است زيرا كه مردم همين كه از زبان مثل ناصر الملك كسى سخن نوميدى شنيدند قهرا نااميد ميگردند از طرف ديگر وقتى رجال دولت و اتابك اعظم مشاهده نمايند ناصر الملك ميگويد تشكيل مشورتخانه ملى صلاح مملكت نيست بر اين حرف اثر مترتب مينمايند و حرف او غير از حرف زيد و عمرو است و بهرحال همرأى شدن ناصر الملك در اين مجلس با امير بهادر از روى هر سبب و بواسطه هر صفت بوده باشد دليل است كه او احساس كرده اين مجلس و اين مذاكرات مواضعه است و حقيقت ندارد يعنى دانسته است كه اتابك اعظم براى مصلحت رأى موافق داده است از اين جهت صلاح خود را چنان ديده كه همرأى امير بهادر گردد و البته اگر آن جبن ذاتى را نداشت عقيده خود را اظهار ميكرد و صلاح ملك و ملت را بيان مينمود و از هر ضررى كه بر اظهار حقيقت تصور ميشد به او برسد تحاشى نميكرد مگر آنكه بگوئيم حقيقتا اين مردم را لايق اين صحبتها نميداند . بالجمله برويم بر سر اصل مطلب مجلس دربار برهم مىخورد وزير دربار خبر مجلس را بشاه ميدهد شب آن روز با احتشام السلطنه ملاقات مىشود او را ميبينم با صورت برافروخته گويا چشمهايش ميخواهد از كاسهء سر بيرون بيايد ميگويد رفقا امروز گفتم هرچه بايد بگويم امروز حرفى را كه پنجاه هزار نفر بايد پشت سر يكديگر