يحيى دولت آبادى
35
حيات يحيى ( فارسى )
هيجان ملى و طرفدارى از اتابك اعظم تنزل نموده و امام جمعه بواسطهء قصهء مسجد شاه و مخالفت با اصلاحخواهان خفيف شده زمينهء رياست شرعى براى آقا سيد عبد اللّه مهيا است و خود را شخص اول ميداند اگرچه در ظاهر از آقا سيد محمد طباطبائى احترام زياد مىكند ولى به او هم در باطن اعتنائى ندارد تمام علماء و اعيان و رجال دولت و عموم شيخ فضل اللّه نورى . آقا سيد عبد اللّه بهبهانى طبقات خلق به اين دو نفر روحانى اقبال كرده خانهء آنها مرجع عامه شده ببركت اظهار عدالتخواهى سيدين سندين ميشوند كدورتى هم كه ميان نگارنده و هريك از دو سيد محترم بوده است در اين موقع به ظاهر بر طرف ميگردد و آمدوشد دوستانه مينمائيم بالجمله آقايان مشغول ديد و بازديد ميشوند اتابك اعظم بهمهء آقايان اظهار مهربانى مينمايد امير خان سردار سر آقازادگان را بمهمانى و خصوصيت زياد گرم مىكند به حدى كه بفكر اجراى دستخط همايون و تأسيس عدالتخانه هم نميافتند و اگر گاهى مذاكره از اين مطالب در ميان ميآيد دولتيان وعده ميدهند كه مشغول انجام مقدماتش هستيم آقايان هم قانع ميشوند و دنبال نمينمايند كمكم مردميكه يا خود به حالت انتظار بودهاند و يا اصلاحخواهان آنها را تكان ميدادند بنا ميكنند بشبنامه نوشتن و از آقايان بدگوئى نمودن كه عدالتخواهى شما چه شد مجلسخواهى شما كجا رفت پس شما ما را فريب داديد كه اسباب رياست براى خود فراهم كنيد حالا كه برياست رسيديد ما را فراموش كرديد آقايان ميبينند مردم دست برنميدارند ناچار