يحيى دولت آبادى
379
حيات يحيى ( فارسى )
است كه يكعده سرباز سيلاخورى با عدهئى سوار قزاق مأمور ميشوند مرا دستگير نمايند سوار و قزاق مزبور بقلهك آمده اطراف منزل ما را ميگيرند و فرياد ميزنند مقصر ما در دامان خدا نشسته باشد او را خواهيم برد سفارت انگليس بتوسط تلفن با دربار مذاكرهء طولانى نموده تذكر ميدهد كه تعرض باينشخص كه در خانهء خود نشسته است چون جنب باغ سفارت است در حكم توهين بسفارت خواهد بود بالاخره سرباز و قزاق مزبور را احضار كرده مراجعت مينمايند و اين در روز پنجم جمادى الثانيه مىباشد روز يكشنبه ششم جمادى الثانيه مفتاح السلطنه پسر مفتاح الملك كه مدير كارهاى سفارت انگليس است در وزارت خارجه از جانب وزير خارجه علاء السلطنه نزد من آمده اظهار مىكند شاه بينهايت از شما دلتنگ است و ميگويد مردم به او توجه دارند بودن او در ايران موجب زحمت خواهد شد و حتما او را تبعيد بايد كرد گفته است هرطور امنيت ميخواهد به او بدهيد كه از آنجا بيرون آمده از ايران خارج گردد جواب مىدهم خود را مقصر دولت و ملت نميدانم و ميتوانم ثابت كنم كه از روى غرض شخصى قدمى برنداشتهام باوجوداين اگر خاطر شاه از بودن من در خاك ايران تا ايندرجه متوحش است من محض آسايش خاطر شاه مسافرت ميكنم البته بتوسط سفارت انگليس جواب و سئوال خواهد شد و هر وقت آنها اطمينان حاصل كردند خواهم رفت دو روز بعد از اين جواب و سئوال از طهران خبر ميرسد يكنفر مأمور حكومت و يكنفر قزاق بخانهء ما رفته تمام حياطهاى ما را تفتيش كردهاند و بالاخره سيدى از بستگان ما را كه در آنخانه بوده بردهاند نزد لياخوف او را استنطاق كرده بقيد ضامن رها كردهاند و بيشتر نظر داشتهاند بدانند من چگونه توانستهام خود را بقلهك برسانم بعد از اين واقعه چند روز ديگر كسى متعرض من نميشود اين خبر در شهر منتشر مىشود كه من توانستهام در قلهك محفوظ بمانم جمعى از اشخاص آزاديخواه بهر وسيله خود را بقلهك ميرسانند و در باغات آنجا منزل ميكنند و روز بروز بر عدهء آنها افزوده مىشود روز جمعه يازدهم جمادى الثانيه مفتاح السلطنه ميآيد و ميگويد برحسب امر وزير امور خارجه مطالبى را كه شما گفتيد راپرت كرده بشاه داده شد جوابيكه دستخط فرمودهاند اين است كه شاه در زير راپرتى كه مشتمل بر اظهار وطن