يحيى دولت آبادى

377

حيات يحيى ( فارسى )

رئيس نظميه هستم با او كار لازم دارم اگر او را ملاقات نكنم بد خواهد شد فردا صبح هر اتفاقى بيفتد از من گله نكنند معلوم شد همانوقت كه من بخانهء تاجر وارد شده‌ام اجزاى نظميه اطراف خانه ما به خيال گرفتارى من بوده‌اند و اگر به خانه خود رفته بودم قطعا گرفتار ميشدم رسيدن اين ورقه موجب وحشت برادرم شده سخت ميترسد من به خانه او بروم اين است كه باز بجوانمردى دوست تاجر آن روز را هم در همان سردابه كه شب را بروز آورده بودم ميمانم چون ساعتى از روز ميگذرد صاحبخانه ميگويد صلاح اين است من ببازار بروم احتياط كنيد خانوادهء من شما را نشناسند چونكه نگفته‌ام كيست اينجا مانده است تاجر ميرود نزديك ظهر صداى مادر زن صاحبخانه بلند مىشود كه بازآمده و دختر خود را سخت ميترساند كه راضى نشود كسى در خانهء او مخفى گردد كم‌كم مادر و دختر شروع كرده شرح يغماهاى قزاقان را در مجلس و خانهاى اطراف نقل ميكنند و از مجلس و مجلسيان و مشروطه و مشروطه‌خواهان بدگوئى زياد مينمايند همه را گوش مىدهم و ميگويم خدايا كى شب مىشود كه من از اينخانه بيرون بروم خلاصه شب مىشود به قصد رفتن به خانه يكى از دوستان كه در انتهاى جنوب شهر طهران واقع است با لباس مبدل و باتفاق نوكر خود از آنخانه درآمده در درشگه نشسته روانه ميشوم دو جا از عقب سر صدا ميكنند درشگه را نگاهدارند تا ببينند كيست ولى نگاه نميدارم آنجا كه پياده ميشوم و بايد مدتى پياده بروم تا بآنخانه برسم چند نفر از مأمورين دولت مرا تعقيب ميكنند ولى من به روى خود نياورده اظهار وحشت نميكنم و بخانه‌ئى كه بايد بروم ميروم آنها ميفهمند من در كدام خانه رفتم و ملتفت ميشوند كسى در غير لباس خود ميخواهد مخفى گردد خلاصه بواسطه اينكه مأمورين حكومت دانسته‌اند در اين خانه كسى مخفى شده است و بواسطه اضطراب شديد صاحبخانه از بودن من در خانهء او آن شب را به زحمت در آنجا بسر برده صبح فردا مصمم ميشوم بجاى ديگر بروم ولى نميدانم كجا بروم در اينحال شخصى از دوستان پدرم كه مردى امين و خداپرست است و صدمات دنيا را بسيار خورده ميرزا مصطفىنام بآنخانه وارد شده و از حال من خبردار ميگردد مرا به منزل خود كه در همان حدود است ميخواند شب بعد در تاريكى شب