يحيى دولت آبادى
376
حيات يحيى ( فارسى )
باشيم بديهى است من نميتوانم ديگر در اينخانه يا در آنخرابه بمانم ناچار براى بيرون رفتن حاضر ميگردم در صورتى كه نميدانم چگونه و كجا بروم بالاخره لباس نوكر خود را پوشيده او را لباس بهترى پوشانيده باتفاق از خانه بيرون ميآيم و خيال ميكنم اگر بگذارند بگذرم بخانهء تاجرى كه در همسايگى خانهء ما است و با من دوستى دارد رفته شب را در آنجا بمانم و از آنجا فكرى بروزگار خود بكنم از خانه بيرون آمده بخيابانى كه پهلوى سفارت انگليس است وارد ميشوم خيابان پر است از سوار قزاق و تمام توجه آنها باينست كه كسى طرف سفارت نرود منهم كه اين قصد را ندارم لهذا متعرض من نميشوند - اتفاقا درشگهء خالى رسيده هردو در درشگه نشسته بسرعت طرف ميدان توپخانه روانه شده در نزديكى منزل تاجر مزبور پياده ميشويم حالا بايد چند كوچه پياده رفت دكانهاى سرگذر باز است و چراغها ميسوزد و كسبهء آنحدود مرا در هر لباس باشم ميشناسند باوجوداين كسى ملتفت نشده بخانهء تاجر مزبور ميرسم تاجر دوست من مرا كه ميبيند سخت مضطرب مىشود و ميگويد وضع خانهء ما خراب است اين دو روز برادران شما و جمعى ديگر اينجا مخفى بودند مادر زن من كه عيال قزاقى است وضع را ديده و صريح ميگويد امشب نبايد كسى از اين اشخاص در اينخانه بوده باشد از اينجهت آقايان بيرون رفتند حالا شما آمدهايد نميدانم چه بايد كرد از شنيدن اينواقعه و ديدن اضطراب خاطر صاحبخانه متحير ميمانم عاقبت ميگويم خانهء خود ما نزديك است ميروم بخانهء خود جواب ميدهد هرگز راضى نخواهم شد كه شما امشب خانه خود برويد بالاخره برادرم حاج ميرزا عليمحمد كه همسايه تاجر مزبور است آمده فكر بسيار ميكنم و قرار مىشود آن شب را همانجا بمانم بىآنكه خانوادهء او بفهمند و صبح زود بروم به منزل برادرم تا شب و شب از آنجا بجاى ديگر نقل كنم برادرم اينقرار را ميدهد و به منزل خود ميرود اگرچه براى او هم امنيت نيست ولى مسلم است اگر من خانهء او باشم خطرناكتر خواهد بود خلاصه آنشب را در سردابه خانه تاجر صبح ميكنم صبح زود در خانه را ميزنند برادرم آمده ورقهئى در دست دارد كه از خانه ما نوكرم به او مينويسد ديشب يكساعت از شب گذشته كسى آمد در خانه سراغ آقا را گرفت گفتم خانه نيست گفت من آدم معتضد ديوان