يحيى دولت آبادى
26
حيات يحيى ( فارسى )
را پايان بخشد . و اما شرح رفتن امير بهادر وزير دربار به حضرت عبد العظيم چون يك هفته از توقف آقايان در زاويهء مقدسه ميگذرد از طرف دولت امير بهادر مأمور مىشود برود آقايان را تهديد نمايد و بهر وسيله هست جمعيت را متفرق كرده آقايانرا به شهر بياورد امير بهادر جمعى از سوارهاى كشيكخانه را برداشته به حضرت عبد العظيم ميرود و جمعى از همراهان خود را هم بر خلاف معمول با تفنگ وارد صحن مىكند آنها اطراف صحن ميايستند و او خود ميرود در مقبرهء امينه اقدس كه جنب كفشكن ايوان جنوبى واقع است با آقايان مجلس كرده بمذاكره ميپردازد در بين صحبت امير بهادر تندروى كرده خشونت مىكند سيد جمال الدين افجهء كه از همهء آقايان پيرتر است برآشفته نسبت بدولت و اتابك و وزير دربار هتاكى نموده نام شاهرا هم بخفت ميبرد وزير دربار متوحش شده دست و پاى خود را گم مىكند اگرچه تفنگچيان او در اطراف صحن تفنگها را سر دست گرفته وانمود ميكنند كه منتظر رسيدن فرمان شليك نمودن به طرف آقايان هستند ولى از طرف ديگر زنهاى حضرت عبد العظيم با سنگ بالاى بامهاى صحن رفته انتظار دارند اگر بخواهند شليك كنند چون بىاحترامى بمرقد مقدس شده است تفنگچيان را سنگباران نمايند امير بهادر ميبيند چاره ندارد مگر غش كند و بگويد چون اسم مبارك شاه را آنطور كه بايد باحترام ببرند نبردند لهذا من تاب نياورده در عالم شاهپرستى از خود بى خود شده غش كردم آب يخ ميآورند به صورتش ميپاشند و او را مالش ميدهند تا سردار نامدار ايران را به حال ميآورند امير بهادر پس از به هوش آمدن باز اصرار مىكند كه آقا سيد محمد و آقا سيد عبد اللّه را در كالسگه نشانده به شهر بياورد اما آنها قبول نميكنند وزير دربار با حال پريشان نااميد از انجام مأموريت به شهر مراجعت مينمايد آقايان بعد از اين واقعه بتصور اينكه كار سخت شود همه از خانههاى متفرقه كه هستند خارج شده در خانههاى داخل بست منزل ميكنند و با احتياط حركت مينمايند و بعلاوه همقسم ميشوند كه تا آخر نفس ايستادگى نمايند و از هم مخالفت نكنند و در واقع بعد از اين واقعه كار تحصن آقايان سختتر مىشود و آشكارا با دولت طرفيت مينمايند .