يحيى دولت آبادى

326

حيات يحيى ( فارسى )

كه مردى جنگجو و تيرانداز قابل است با جوش‌وخروش فوق العاده جنگ مىكند گاهى به مسجد ميرود در بالاى گنبد و گاهى سردر بهارستان كار مىكند و بهرحال جنگجويان را ترغيب و تحريص مىكند همشيره‌زاده او ميرزا اسد اللّه خان جوانى است بسن بيست و پنج سال خوشخو باطراوت و جنگجو بعد از آنكه اطراف توپ محاذى سردر را از توپچيان خالى ميبيند از سنگر فرود آمده ميخواهد برود توپ را بمجلس بياورد و همين كه در مجلس باز مىشود و اين جوان خارج ميگردد از قراولخانه مقابل سردر مجلس كه آخر نگارستان است گلوله بر پيشانى او اصابت كرده از پا درميآيد جوانان نعش او را ببهارستان برده كنارى ميگذارند ميرزا اسد اللّه خان بعد از اصابت تير مهلك آب ميطلبد شاهزاده حسن از مجاهدين انجمن شاه‌آباد از حوض بهارستان كفى آب آورده به حلق او ميريزد و بيچاره جان ميسپارد ميرزا اسد اللّه خان در ايام تحصن بهارستان اغلب با نگارنده بود روزها زحمت روزنامه صور را تحمل ميكرد و شبها تا نزديك صبح بنوبت در بالاى بام كشيك ميكشيد شب دوشنبه 22 جمادى الاولى كه نگارنده در بهارستان بودم اين جوان را در نيمه شب ديدم خورجينى بر دوش دارد باطاقى كه متحصنين درآنند وارد مىشود در اين خورجين اوراق طبع شده روزنامه صور است كه از مطبعه گرفته آورده است در بهارستان توزيع كند و اين آخر شماره صور است كه در طهران طبع شده نگارنده استراحت مىكند و آن جوان ببستن بسته‌هاى روزنامه ميپردازد تصور مىشود با همهء زحمت و خستگى بعد از فراغت از كار روزنامه استراحت خواهد كرد ولى بين الطلوعين است نزديك گوش من صدائى مرا بيدار مىكند چشم را گشوده ميبينم اسد اللّه خان تفنگ خود را زير سر و قطار فشنگ را كه تازه از كمر باز كرده به روى آن ميگذارد و ميخواهد سر به روى آن گذارده دمى استراحت نمايد ميپرسم شمائيد - بلى مگر ديشب بعد از فراغت از كار روزنامه نخوابيديد - خير رفتم بالاى بام كشيك دادم حالا خلاص شده ميخواهم بخوابم از غيرت اين جوان حيرت ميكنم گونه‌هاى برافروخته او و سبزهء زنخدانش كه تازه دميده هيچگاه از برابر ديدهء اعتبار من دور نميگردد و بشاخهء نورس حكومت ملى به اين نظر مينگرم كه از خون اين گونه جوانان آبيارى شده