يحيى دولت آبادى

25

حيات يحيى ( فارسى )

آقايان درجهء دوم از متحصنين را ( آقا سيد احمد طباطبائى ) به باغ دوشان تپه نزد اتابك ميبرد آقاى بى خبر هم مسودهء از مطالب آقايان را كه همراه داشته بر طبق صورت سابق به اتابك ميدهد نگارنده بىاطلاع از تدبيرى كه دولت براى كشف حقيقت امر نموده است شرحى بسفير كبير مينويسد اگر جوابى رسيده باشد مرقوم داريد تا براى آقايان فرستاده شود سفير كبير در جواب من مينويسد مطالب بمقام بابعالى رسيده است و جواب داده‌اند كه آقايان متحصنين بطريق ديگر هم عرايض خود را فرستاده‌اند منحصر بطريق شما نيست و ما بهمانطريق جواب آنها را داده‌ايم و بعد مينويسد كه در اينجا وظيفهء ما على الرسول الا البلاغ بانتها رسيد . از جواب سفير معلوم مىشود كه او را جواب داده درصدد تدبير ديگر برآمده‌اند بهرحال نگارنده كاغذ سفير را برداشته به حضرت عبد العظيم ميروم آقا سيد عبد اللّه را ملاقات مينمايم پيش از آنكه از من اظهارى بشود ميگويد سفير را كه جواب دادند ميپرسم از كجا خبر داريد ميگويد از وزارت خارجه اطلاع حاصل نمودم كاغذ سفير را ميخواند و صحبت بسيار مىشود عاقبت تقاضا مىكند يك‌بار ديگر سفير را ملاقات كنم و حقيقت حال را از زبان خودش بشنوم در اين روزها آقايان صبح و عصر در صحن مقدس مجلس منعقد مينمايند چون امروز روز جمعه است بعلاوه از متحصنين دستجات مخصوص هم از طهران براى شنيدن مذاكرات آقايان جمع شده‌اند در هر مجلس چند هزار نفر حاضر ميشوند واعظها منبر رفته از دولتيان شكايت و تظلم بسيار مينمايند طرف عصر بعد از ختم مجلس آقا سيد عبد اللّه در رواق و حرم محترم گريه و زارى و استغاثهء غريبى مىكند كه مردم را منقلب ميسازد اين خبرها پىدرپى بشاه و صدراعظم و رجال دولت ميرسد احتمال ميدهند اگر يك جمعهء ديگر آنها در حضرت عبد العظيم بمانند شايد مفسده بزرگ شود و نتوانند جلوگيرى نمايند از اين جهت شاه باتابك اعظم حكم مىكند كه بايد آقايان را دلجوئى كرده به شهر برگردانى اگرچه شاه بواسطهء رفتارى كه آقايان با امير بهادر جنگ فرستادهء او نموده بودند و ذيلا شرح داده مىشود از آقايان بسيار مكدر است اما در اين مقام چاره ندارد مگر از آنها دلجوئى كرده قضيهء تحصن