يحيى دولت آبادى
314
حيات يحيى ( فارسى )
نگارنده چون شب پيش در بهارستان مانده است و غالبا يكشب در ميان بيرون ميروم امشب را مصمم هستم بروم و چون از اطراف بهارستان اطمينان ندارم يكى از شاگردان خود را كه بملاقات من آمده ميفرستم درشگهئى كرايه كرده دور تر از در مجلس نگاه ميدارد اين در آخر باغ بهارستان و زير عمارتى است كه منزل متحصنين مىباشد ميخواهم از آن در بروم معلوم مىشود قفل است درصدد ميشوم كليد آن را نزد هركس باشد بگيرم ميبينم ملك المتكلمين روى ايوان پاى عمارت در تاريكى نشسته صدا مىكند كليد در را كى ميخواهد ميگويند فلانى جواب ميدهد كليد نزد ميرزا داود خان است تا ميروند ميرزا داود خان را بياورند در را باز كنند ميآيم نزد ملك كه با او صحبتى بدارم جوانى را ميبينم كه در واقعه نهم ذى القعده او را شناختهام از خبرچينهاى مخصوص شاه است و طورى امر خود را مخفى كرده خود را مشروطهخواه قلمداد مينمايد كه هيچكس نميفهمد تنها چون در آن واقعه فهميده است من از حال او باخبر شدهام هيچگاه نزديك من نميآيد روزها در مجلس و بهارستان كمتر ديده مىشود مگر انقلابى روى دهد كه ميان جمع ديده شود شبها در گوشهوكنار با كسانى كه او را نشناسند صحبت ميدارد در اينوقت ميبينم اين جوان در تاريكى شب تنگ در كنار ملك نشسته با او دوستانه راز و نياز مىكند جوان از ديدن من مشوش مىشود خاصه كه ميبيند من سر به گوش ملك گذارده به او حرف آهسته ميگويم ولى چه سود كه هرچه نميبايد بشود بواسطه خوش باوريها شده است ملك ميگويد ميرويد جواب مىدهم بلى ملك با كمال يأس و حسرت ميگويد پس در خانه خود نمانيد ميگويم خير جاى ديگر ميمانم و گماشته خود را اينجا ميگذارم كميسيون هيئت رئيسه وزراء كه برهم خورد اگر خبر تازهئى هست به من برساند در را باز ميكنند نگارنده خارج شده خود را بدرشگه رسانيده در كوچه كه مقابل سفارت انگليس است و عيالات من چند روز است آنجا رفتهاند ميروم مدتى منتظر ميشوم خبرى از بهارستان برسد و نميرسد آرام نگرفته كاغذى مينويسم بمشير الدوله كه همسايه آن خانه است كه اگر خبرى داريد به من بدهيد برنده كاغذ جواب زبانى ميآورد كه فردا صبح معلوم مىشود نميفهمم فردا صبح چه معلوم مىشود وزراء بمجلس ميروند كار را