يحيى دولت آبادى

315

حيات يحيى ( فارسى )

اصلاح كنند يا فردا صبح جنگ مىشود اگرچه شدت احتياط مشير الدوله را ميدانستم ولى از اين درجه احتياط كه جواب كاغذ مرا ننويسد تعجب ميكنم خاصه كه در كاغذ تصريح كرده‌ام اگر جواب بنويسد كاغذ را مفقود خواهم كرد خلاصه آنشب را با كمال نگرانى بسر برده صبح زود مصمم رفتن ببهارستان هستم كه صداى تير بلند مىشود دو سه تير خالى شده آرام ميگيرد و من عجله دارم زودتر خود را ببهارستان برسانم آدم خود را فرستاده‌ام درشگه بياورد برميگردد و ميگويد نميشود رفت قزاق و سرباز تمام گذرها را گرفته اطراف مجلس را هم احاطه كرده‌اند و نميگذارند كسى بمجلسيان ملحق گردد خانوادهء من مرا سخت از رفتن ممانعت ميكنند و در صورتى كه اهل جنگ نيستم و سلاحى با خود ندارم در واقع بيرون رفتن من خود را بمهلكه انداختن است ولى باز دارم مقهور احساسات خود ميشوم و ميخواهم خود را ببهارستان و رفقا برسانم خاصه كه خبر ميرسد آقا سيد عبد اللّه و آقا سيد محمد را مردم با جمعيت زياد وارد بهارستان كردند كه براى رفتن بىاختيار شده ميخواهم از در خانه بروم بيرون كه صداى توپ بلند مىشود در اينوقت خانواده و اولاد من بگريه‌وزارى افتاده من از خيال رفتن منصرف ميشوم خاصه كه صداى حركت توپ و سوار جديد كه بكمك قشون دولت ميرود از پشت همين خانه كه من هستم بگوشم ميرسد در اينحال آدم تركى دارم درشگه‌چى است گريه‌كنان آمده ميگويد نعشها روى خاك افتاده است و دنيا تيره‌وتار شده است ترا به حق جدت از خانه بيرون مرو او را مطمئن ميكنم كه بيرون نميروم قصد من در شتابى كه داشتم اين بود كه در حوزه رفقا داخل شده در بلائى كه رسيده با آنها شركت نمايم حالا كه نخواهند گذارد ببهارستان برسم البته بى جهت جان خود را تلف نخواهم كرد خلاصه يكساعت جنگ مغلوبه است و صداى شليك از دو طرف بلند است و در ضمن صداى توپ كه پىدرپى ميايد تك‌تك صداى تفنگ هم به گوش ميرسد تا سه ساعت از ظهر ميگذرد يكصد و نود توپ خالى مىشود و تمام آنها رو به مسجد سپهسالار و بهارستان و انجمنهاى اطراف است خدا ميداند بر من چه ميگذرد انسان در آتش باشد بهتر است تا در خارج ببيند دوستان و عزيزان يا افراد ملتش در آتش ميسوزند و چاره نداشته باشد