يحيى دولت آبادى
310
حيات يحيى ( فارسى )
ميخواهم بنشانم دست خود را رها كرده ميگويد بعد از اينحرف ديگر نشستن ندارد و با شتاب روانه مىشود كمى بعد اعتضاد السلطنه پسر ناصر الدينشاه جوان هيجده ساله كه چند سال در فرنگ تحصيل كرده و چون امر معاشش مختل بوده بطهران آمده در يكى از عمارتهاى قسمت شمالى بهارستان منزل دارد با معلمش وارد شده با ما مينشيند و اظهار مشروطهخواهى كرده در ضمن صحبت معلوم مىشود به او از طرف شاه گفته شده است منزلش را از بهارستان بيرون ببرد اكنون آمده بنوكرهاى خود دستور بردن اسبابش را بدهد از اين مطلب محقق مىشود بهارستان به زودى مورد حمله خواهد شد خلاصه پاسى از شب ميگذرد رفقا جمعشده كميسيون منعقد و مذاكره بسيار مىشود همه يأسآور در آخر شب تقىزاده ميرود به منزل خود كه نزديك بهارستان است و ميسپارد كه اگر امشب از خانه او صداى شليك بلند شد مجاهدين بكمك او و رفقايش بروند چه تصور مىكند حمله به خانه او بشود بعد از رفتن او ديگر غير از متحصنين كسى نيست شام مختصرى صرف مىشود و هريك به حال خود هستند نگارنده قدم مىزند برابر ملك المتكلمين كه روى فرش در نهايت تفكر نشسته ميرسم حال پريشان او را ديده يك شعر از تضمين ميرزا ابراهيم ساغر اصفهانى را بخاطر آورده بمناسبت حال ميخوانم اشك از چشم همه جارى ميگردد و شعر اين است : حبيب در شب عاشور با صحابه نشست * بخرّمى و بگفت اى گزيدگان الست رسيد موسم سير رياض جان پيوست * شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست صلاى خوشدلى اى صوفيان بادهپرست رفقا با حال منقلب برخاسته استراحت مينمايند و بايد دانست اگر اين شب را نگارنده در بهارستان نمانده بودم شب بعد از آن را بالقطع آنجا ميماندم و اكنون شايد زنده نبودم كه اين كتاب را بنويسم و لكن چون عمر من به آخر نرسيده بود بجاى شب سهشنبه شب دوشنبه آنجا ميمانم روز دوشنبه صبح زود مجلس شورايملى سرا منعقد مىشود مذاكرات ديشب وزراء