يحيى دولت آبادى
228
حيات يحيى ( فارسى )
فصل بيست و سوم مذاكرات صلح و نتيجهء معكوس در حينى كه مليون طهران همه ميكوشند شاه را از خود اطمينان داده اسباب اصلاحى فراهم نمايند روزى در يكى از انجمنهاى ملى از انجمنها نماينده ميطلبند براى مذاكره اصلاح و جلب قلب شاه بجانب ملت نگارنده هم حاضر مىشود جمعيت بسيار است يكى از ناطقين ملى ميرزا فضل اللّه حكيم الهى كه مدتى در خارجه بوده و تازه آمده است بى خبر از تصميم مليون و بىاطلاع از عنوان انعقاد انجمن نطق مفصلى نموده از اينجا شروع مىكند كه از دهان من آتش مىبارد خبر از ذلت ايرانيان در خارج مملكت نداريد در يكى از بلاد روسيه ديدم چند نفر مقصر سياسى گرفته بودند كه يكى از آنها جوان ايرانى بود آنها را تيرباران كردند و هريك را يك يا دو تير بنقطه قلب زدند ولى جوان ايرانى را طورى كشتند كه من بمعاونت مادر پيرش كه اولادش منحصر به همين پسر بود و كفالت خرج مادر را مينمود به زحمت پارههاى بدن او را جمع كرده به خاك سپرديم اين ذلت و خوارى ما ايرانيان در خارج نيست مگر بواسطه همراهى نكردن شاه با ملت و خواست بر ضد شاه سخن سخت بگويد ولى نگارنده كلام او را قطع كرده برميخيزم و ميگويم هركس در كشتى نشسته باشد و حال غرق شدن كشتى را ديده باشد ميداند كه در آنوقت تمام خيالات از ميان رفته هريك در صدد ميشوند تختهپارهئى براى استخلاص خود بدست آورند امروز روزگار ملت و مملكت ما حال آن كشتى در شرف غرق را دارد و آن تخته پاره كه احتمال ميرود اگر به آن متوسل شويم ما را نجات ميدهد اتحاد حقيقى شاه است با ملت زيرا كه حال مملكت ببدنى ميماند كه سرش از تن جدا شده باشد و تا