يحيى دولت آبادى
13
حيات يحيى ( فارسى )
سيد جمال الدين ميگويد اطاعت دارم در اينحال صحن مسجد شاه پر است از جمعيت و همه ساكت ميشوند كه صداى سيد را بشنوند سيد بعد از حمد و ثناى الهى اين آيه را از قرآن ميخواند أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى در معنى اين آيه قدرى صحبت داشته تعريفى از شاه مىكند و بعد شروع مينمايد بشمردن كارهاى بد علاء الدوله حكمران و بدگوئى بسيار از او مىكند و در ضمن غمخوارى براى اسلام و اهل اسلام و شكوه بيحد از ظلم و ستم اهل جور ميگويد حكومت شرع و عرف هردو بايد تابع قانون اسلام باشد هركس در هر لباس از اين حوزهء مقدس كه مجمع علماى اعلام است خارج باشد و بر ضد اين حوزه قدم بردارد از ربقهء اسلام خارج است ما تابع كسى هستيم كه او تابع اسلام باشد اگر پادشاه هم تابع اسلام نباشد ما تابع او نخواهيم بود سخن سيد به اين مقام كه ميرسد بهانه بدست امام جمعه ميآيد از پاى منبر صدا مىزند سيد فضولى مكن سيد جواب ميدهد آخر شما درس خواندهايد سواد داريد من قضيهء شرطيه گفتم از قبيل لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ كه خداوند به پيغمبرش ميفرمايد امام جمعه به اين جواب مقرون بصواب سيد اعتنا نكرده فحاشى شديد نسبت به او مىكند و برخاسته روانه مىشود آنچه آقايان ميخواهند او را آرام نمايند نميشود هرچه التماس ميكنند كه آقا القاى كلمهء خلاف مكن و بجاى خود بنشين اعتنا نمينمايد و چون روانه مىشود امر مىكند واعظ از منبر فرود آيد ولى آقايان واعظ را از فرود آمدن نهى نموده ميگويند سخن خود را تمام كن امام جمعه چند قدم رفته برميگردد نگاه مىكند مىبيند سيد هنوز بالاى منبر است فرياد مىزند سيد بابى را از منبر بكشيد با قداره بدهانش بزنيد با طپانچه او را بكشيد سيد ناچار از منبر فرود آمده مجلس بهم مىخورد مسجد تاريك است تمام خلق در حال تحيرند چه بود چه شد واعظ بيچاره چه حرف بيحساب زد امام جمعهء مقدس اين چه رفتارى بود با او كرد و هيچكس از حقيقت امر خبردار نيست امام جمعه ميرسد بقداره بندان علاء الدوله و چوبدارها كه منتظر امر او هستند آنها را امر مىكند به مسجد ريخته مردم را بزنند از آنجا بيرون نمايند آنها هم ميريزند و بهركس ميرسند ميزنند جمعى