يحيى دولت آبادى
122
حيات يحيى ( فارسى )
خبر نداريد ميگويم چرا خبر دارم و ميدانم چگونه است حال كسى كه واقع شده باشد ميان خواستن عاميانه و نخواستن جاهلانه ميگويد بگوئيد نخواستن بچگانه ميگويم بلى چنين است ميگويد از قلب من خبر ميدهيد و مدتى اظهار دلتنگى از روزگار خود كرده ميگويد تا بود گرفتار آن مستبد ناصر الدينشاه بودم بعد دچار مظفر الدينشاه با آن احوال و اخلاقى كه داشت و حالا گرفتار اين اوضاع كودكانه خداوند عاقبتش را بخير كند . نگارنده ميگويد پيش از اين مملكت ما دو سر داشت يكى شاه و صدراعظم كه سر دولت ناميده ميشدند و ديگر رؤساى روحانى كه سر ملت خوانده ميگشتند اكنون ملت ديده و زبان گشوده و به آن دو سر ميگويد هرچه شما ميكنيد بايد بنفع من بوده باشد نه بنفع خود اگر از خودسرى دست برداشتيد البته سرورى خواهيد كرد و اگر باز بخواهيد خودسرى كنيد من هردو را دور خواهم كرد و سر صالح بىدرد سرى از خود خواهم رويانيد پس تكليف شما امروز اينست كه در حقيقت سر ملت باشيد تا زيان نبينيد امين السلطان از اين سخنان اظهار مسرت كرده در موضوع انتخابات كه شده صحبت طولانى ميدارد و اعتقادش اينست كه نمايندگان مجلس خوب انتخاب نشدهاند مگر بعضى از آنها چند نفر را اسم ميبرد و تعريف مىكند در صورتى كه آنها به اعتقاد من تعريفى ندارند ولى در اين مقام صلاح نميدانم حرفى بزنم و نميزنم همينقدر ميگويم اول كار است خوب خواهد شد امين السلطان ميگويد عيب ديگر كار اينست كه دست ملاها زياد داخل است ولى همينقدر كه كار نضج گرفت دست آنها هم كوتاه مىشود امور اصلاح ميگردد و اضافه مىكند كه آنها هم اگر خوب و صحيح باشند چه ضرر دارد دخالت داشته باشند بديهى است اضافه كردن اين جمله از روى ملاحظه است بعد شرحى نقل مىكند كه پيرمردى است در اروپا تمام بدنش از حس افتاده مگر سرش ولى قوايش بجا است همهچيز ميفهمد و ميگويد او را ملاقات كردم و از گفتههاى او بهره بردم در ضمن صحبت با او هر وقت حكايت قرض ايران بميان ميآمد گويا مرا در زمين فرو ميبردند ميخواهد بگويد من فهميدهام قرض بدى براى مملكت كردهام و حالا پشيمانم