يحيى دولت آبادى

95

حيات يحيى ( فارسى )

براى مصلحتى راجع باداره خودشان بوده است زيرا كه دانسته بودند اولاد شيخ فضل اللّه با نگارنده آمدوشد دارند و آنها با اينكه با شيخ فضل اللّه صلح كرده‌اند نميخواهند با او و با خانواده‌اش راه بروند و من از اين مطلب بى خبر بوده‌ام و ديگر آنكه ميدانستند من در روزنامه مدح و منقبت بى جا از كسى نخواهم نوشت و نميگذارم كسى بنويسد و هم روزنامه را معركه خيالات شخصيه كسى قرار نخواهم داد در صورتى كه آنها ميخواهند هرچه ميخواهند نوشته شود و هرچه نميخواهند نوشته نشود و روزنامه مجلس هم يكى از اسباب دخل و توسعه رياست آنها بوده باشد بهرحال اين اغراض همه مخلوط شده و آقا ميرزا محسن و اولاد آقا سيد عبد اللّه و آقا ميرزا محمد صادق فاش حق مرا غصب كرده هيچ به روى بزرگوارى خود نميآوردند بعد از اينواقعه من از خانواده آقا سيد عبد اللّه مكدر ميشوم و با آنها متاركه ميكنم در اينحال شيخ فضل اللّه مطلع مىشود و ميفهمد نگارنده خواسته‌ام پسر او را شريك كنم و آنها به اين جهت با من مخالفت كرده‌اند بر اظهار مهربانى خود به من ميافزايد . شيخ ميخواهد مرا جلب نمايد و تصور مىكند در فراهم كردن اسبابى كه نتيجه‌اش رياست كامل آقا سيد عبد اللّه شده وجود مرا مدخليت بوده است و هم اظهار مىكند كه روزنامه‌ئى داير كنند منهم دخيل باشم و در باطن آنها را كمك نمايم اگرچه من از خانواده آقا سيد عبد اللّه رنجش دارم ولى بدوستى شيخ فضل اللّه هم اطمينان ندارم و بعلاوه دوست نميدارم تابع خيالات هيچيك از آنها باشم آنها هريك در خط تكميل رياست خود هستند و دنبال مداخل من در خط استقبال سعادت آتى وطن ميباشم و وجود همه آنها را با خيالات شخصى كه دارند مضر ميدانم و هم ملتفت هستم كه آقا سيد عبد اللّه اگر بداند من رابطه مخفى با شيخ دارم شايد علنا با من معارضه كند و حالا با اين مقامى كه يافته است لزومى ندارد من او را با خود طرف نمايم در صورتى كه به همين اندازه كه در باب روزنامه اسم شركت پسر شيخ را برده‌ام و يا در يك مهمانى كه از آقايان كرده‌ام او را هم دعوت نموده‌ام در كارهاى من از مدرسه و غيره كارشكنى مىكند و براى من مدعى تراشى مينمايد .