يحيى دولت آبادى
94
حيات يحيى ( فارسى )
را من نوشتهام و حالا بايد من خود تأسيس شركت نمايم اين كار كه شما كردهايد مخالف شرع و عرف و انصاف بوده است ملك ميرود من شرح واقعه را بمشير الملك مينويسم و همانشب هم ببرادرم ميگويم ديدى بمحض اينكه اسم آنها را آوردم چنين تقلب ظاهرى با ما نمودند اظهار خجلت نموده ميگويد گمان ميكنم آقا ميرزا محسن خود بى خبر باشد و اين كار را ملك المتكلمين بىاطلاع او نموده باشد ميگويم باور ندارم هرچه شده است با اطلاع همه آنها بوده است كه چون ديدهاند اين كار را من ميكنم و آنها بايد تبعيت داشته باشند اين تدبير را نمودهاند كه خود را اصالت داده و دست ما را كوتاه نمايند و افسوس ميخورم كه اين كار مهم هم خراب شد فرداى آن روز آقا ميرزا محسن ميآيد و ميگويد ملك بىاطلاع من اين كار را كرده است اما معلوم است كه دروغ ميگويد صحبت زياد مىشود و اظهار مىكند كه روزنامه مال شما است من حقى ندارم آن دستخط را كه آوردند مىدهم بشما ميگويم پايه اين كار از محور خود خارج شد و رفقاى شما تصور كردند يك فايده مالى در اين كار هست خواستند كه فايده اين كار را هم مثل باقى كارها به خود اختصاص بدهند خلاصه هرچه اصرار مىكند كه من شريك باشم و كمكهاى قلمى به آنها بدهم چون ميدانم فايده ندارد قبول نميكنم آنها هم تعرض مرا مغتنم شمرده ميروند دستخط دوم را گرفته روزنامه مهملى داير ميكنند رفقاى منهم كه قرار بود شريك اين كار باشند و خرج روزنامه را بدهند و مساعدت قلمى هم بنمايند منصرف ميشوند آقازادگان چندى باهم كار ميكنند و بعد از آنكه در شماره اول روزنامه اسم آقا ميرزا محسن نوشته شد و شهوت تمام گشت قراردادى با ميرزا محمد صادق طباطبائى داده مديرى روزنامه را به او واگذار ميكنند و روزنامه مضاف بمجلس بصورتيكه اسباب انزجار خاطر آزاديخواهان است تأسيس مىشود در صورتى كه من ميخواستم بدستيارى جمعى از دانشمندان كه مخبر السلطنه و مشير الملك هم جزو آنها هستند روزنامه موصوف بمجلس دائر كنم و مجلس را از روى آنروزنامه تصحيح نمايم خلاصه نگارنده دستخط شاه را ضبط كرده و خلطه و آميزش خود را با آن جمع بعد از اين واقعه قطع نموده آنها را به خيال خود ميگذارم بعد معلوم مىشود اين اقدام آقازادگان