يحيى دولت آبادى

41

حيات يحيى ( فارسى )

در آن وقت من هفده ساله هستم و اين سفر با سوداى شديد كه در سر دارم براى من تفريح و تفرج مهمى است هفت ماه در مشهد مانده وقت را بخوشى و آسايش با گشت و گذار بسيار ميگذرانيم . پدرم نيز بحسن معاشرت محل توجه عمومى ميگردد و چون محضرهاى شرعى مشهد از اغتشاش و رشوت‌خوارى محفوظ نيست محمد تقى ميرزاى ركن الدوله فرزند محمد شاه كه از شاهزادگان محترم و حكمران خراسان است بپدرم توجه كرده ظل السلطان حكومت شرعى را در پاره‌ئى از حوادث مهم كه پيش ميآيد بوى رجوع نموده ميخواهد او در مشهد بماند و يك اداره حكومت شرعى منظم بىشائبه در آن شهر برپا كند پدرم اين خواهش حكومت را نپذيرفته ميداند ملاحظه نمودن روحانيان مشهد از او تا وقتى است كه او مقيم نگشته رقيب كار آنها نشده و گرنه با او ضديت مينمايند و آسوده‌اش نميگذارند چنان كه در همين مدت اقامت كم هم نتوانسته‌اند در خانه او را باز ديده باشند و از اسباب‌چينى بر ضد او دريغ نداشته‌اند . در اين احوال از اصفهان خبر تعديات ظل السلطان در ملك مشترك و انواع تعدى و آزار كه برعيتهاى ما مينمايند حتى آنكه حاصل آنها را شبانه در صحرا آتش ميزنند و حيوانات آنها را ميكشند پىدرپى ميرسد براى اينكه باقى ملك را