يحيى دولت آبادى
32
حيات يحيى ( فارسى )
حاج شيخ جعفر از بزرگان علماى شوشتر و سالهاست در نجف اقامت دارد منبر موعظه او در ميان تمام روحانيان شيعه مذهب ممتاز است و از همين راه نزد عوام منزلتى فوق العاده تحصيل كرده حاج شيخ جعفر معلمخانه تميزى براى اطفال خود در خانه مرتب نموده حاج سيد عبد الحسين شوشترى را كه شخص مقدس فاضلى است بمعلمى آن مكتبخانه گماشته است . پدرم از شيخ بزرگوار خواهش مىكند ما را با اولاد خود همدرس نمايد خواهش وى پذيرفته شده كار تحصيل ما در مكتبخانه تميز نزد معلم بافضلى مرتب ميگردد در اين مكتبخانه من و برادرم با سه تن ديگر همدرس هستيم ما تحصيل ميكنيم و آن سه تن ببطالت ميگذرانند هرچه معلم آنها را نصيحت مىكند سودى نميبخشد يكروز در حالى كه من و برادرم فقط با معلم در مكتب هستيم حاج شيخ جعفر بمكتب درآمده نشسته بمعلم و بما اظهار مهربانى كرده ميگويد فرزندان ، من بىنهايت از حسن مراقبت شما در تحصيل رضايت دارم ولى از اولاد خود راضى نيستم آنها را لايق تحصيل كردن نميدانم همان بهتر بولايت ( شوشتر ) بروند آنجا گوگلچرانى نمايند درس خواندن ، مطالعه كردن ، زحمت كشيدن ميخواهد سرسرى نميشود درس خواند من چهل سال است منبر ميروم هنوز هر وقت بخواهم منبر بروم چند ساعت مطالعه ميكنم اين كودكان تصور ميكنند بىزحمت ميتوان تحصيل كرد بهر صورت همدرسهاى شما ميروند اما من مكتب شما را برهم نميزنم چون ميبينم شما تحصيل مينمائيد در حقيقت شما اولاد روحانى من هستيد همه روزه بيائيد و به كار تحصيل خود بپردازيد من در عالم طفوليت تأثير تشويقات شيخ را در وجود خود نيكو احساس ميكنم و چون پدرم از واقعه خبردار مىشود از شيخ بزرگ و او بينهايت تشكر مينمايد . دو سه ماه هم مكتبخانه مزبور براى من و برادرم دائر است . يكروز صبح ميرويم بمكتب ميبينم اسباب سفر در خانه شيخ مهياست كجاوهئى بر قاطرى بسته و محملى بر قاطر ديگر و باز حيوانات سوارى و لوازم ديگر هست معلوم مىشود شيخ عازم است بكربلا مسافرت نمايد معلم ما را هم با خود ميبرد و مكتب ما برهم مىخورد متحيريم چه كنيم كه شيخ و معلم از خانه درآمده بجانب دروازه شهر روانه