يحيى دولت آبادى

23

حيات يحيى ( فارسى )

با سخنان ناپسنديده او و پدرش را اهانت نموده ما را از رفتن ممانعت و در يك خانه پوشالى كه در سر راه ساخته شده سقفش مانع از ريختن باران بر سر ما نيست فرود ميآورد . اسمعيل خان نوكر عباسقليخان و پسرش مىباشد نميتواند حكم آنها را رد كند پس در اين رفتار ناشايسته غرضى ندارد بجز اينكه از ما مداخلى كرده باشد اما نميداند عباسقليخان در عقب سر ماست و چه عالمى با ما دارد . تاجر خراسانى با يك تن ديگر از همراهان مراجعت مينمايند تا شرح‌حال را به حاكم كرند اطلاع بدهند ساعتى پس از رفتن آنها اسمعيل خان خبردار مىشود كه عباسقليخان بسرحد ميآيد و ما نزد او آدم فرستاده‌ايم از كرده پشيمان گشته وقت شام است اظهار مىكند من شما را نشناختم اكنون ميتوانيد برويد ولى ما شب را بهر سختى بود گذارنيده صبح فردا فرستادگان بازگشت مينمايند با مأمورى از جانب حكومت مأمور مزبور وارد شده طنابى طلبيده دستهاى اسمعيل خان را از عقب سر بسته او را جلو اسب انداخته بقصرشيرين ميبرد ما تشكرنامه‌ئى به عباسقليخان نوشته از او درخواست مينمائيم از تقصير اسمعيل خان درگذرد . بالجمله از آنجا گذشته بجانب بغداد روانه شده در كاظمين به زيارت دو امام همام و بملاقات پدر مستفيض و از زحمت سفر خلاص ميشويم . فصل سوم عراق عرب و روحانيت براى شرح دادن كيفيت اقامت پدرم در عراق عرب ميبايد اجمالى از وضع آنجا را بيان نمايم . عراق عرب ديرگاهى است مركز رياست روحانى شيعه‌مذهب و محل تحصيل علوم مذهبى براى طلاب ايرانى و جعفرى مذهبان از ساير ممالك گشته . در قرنهاى اخير مدتها اصفهان براى طلاب ايران مركز تحصيل و مجمع مهم رؤساى روحانى بوده و اين يادگار در آن شهر از زمان سلطنت صفويه باقى مانده است