يحيى دولت آبادى
16
حيات يحيى ( فارسى )
تاريك بجانب مدرسه ميرويم . موسم تابستان است وارد بازار ميشويم بوى بد كثافتهائى كه از دكانها در پاى آنها ريخته شده و هواى بازار را متعفن نموده سخت در دماغ ما اثر مىكند چراغهاى بازار كه عبارتست از چراغ موشيهاى كوچك كه با روغن كرچك ميسوزد و روشنائى كمى دارد از دور چشمك ميزنند و در شرف خاموش شدن ميباشند كشيكچيان بازار كه كثيفترين مردم هستند از زحمت بيدارى شب فراغت يافته روى سكوهاى بازار چرت ميزنند سگهاى بيصاحب بسيار در كنار بازار از گرسنگى پارس ميكنند ما بايد مسافت طولانى فاصله ميان خانه و مدرسه را در بازار طى نمائيم و اين زحمت بزرگى است كه همه روزه غير از روزهاى تعطيل ميبايد تحمل كرد . چون بمدرسه ميرسيم ملا حسين با سلام و صلوات كليد حجره را از جيب خود درآورده در را باز مىكند بمحض باز شدن در بوى بدى از حجره بمشام ما ميرسد . حجره ما علاوه بر اينكه روشنائى آن فقط از همين در بسته است چون در زاويه واقع شده از حجرههاى صحن مدرسه تاريكتر و چون پيش از ما بدست اشخاص كثيف بوده بسيار كثيف است . بالجمله وارد حجره شده چون هوا هنوز طورى روشن نشده است كه بتوان چيزى خواند ناتمامى خواب شب هم فشار مياورد ناچار به روى نمد زيرهئىرنگ كه روى حصير بورياى كف حجره فرش است افتاده تسليم خواب ميشويم تا ساعتى از روز ميگذرد و آقاى معلم وارد مىشود بناچارى برخاسته با كمال كسالت براى شنيدن تقريرات او حاضر ميگرديم چند ماه هم اين ترتيب جارى است هر وقت پدر و مادر ما در دولتآباد هستند روزهاى پنجشنبه حيوان سوارى ميآورند سوار شده بدولتآباد رفته صبح شنبه يا عصر جمعه مراجعت مينمائيم و اين بهتر گردش و تفريح ماست روزها در مدرسه يكى دو ساعت بيشتر با معلم نيستيم و پس از رفتن معلم انس ما با جوانى است كه پدرش از روضهخوانهاى معروف اصفهان است نامش ميرزا محمود پدرش ملا عبد اللّه خونسارى اين جوان همسن و همدرس ماست و در همان زاويه مدرسه حجره كوچك روزانهئى دارد كمكم باهم مأنوس شده با يكديگر مباحثه ميكنيم ، يك روز صبح ميايد وارد