يحيى دولت آبادى
17
حيات يحيى ( فارسى )
حجرهء خود بشود دستش نميرسد قفل در را باز كند به روى آلتهاى كاغذ لق كه بجاى شيشه كاغذبان گرفتهاند پا ميگذارد كاغذ لق خراب مىشود در اين حال پدرش رسيده در مقابل اين تقصير جزئى با عصائى كه سرش آهن دارد بر سر و صورت او مىزند بطورى كه خون از صورتش جارى ميگردد و او را از مدرسه به خانه ميبرد و اين وسيله انس هم از ما گرفته مىشود بالجمله روزگارى بدين احوال ميگذرانيم و از اين معلم مختصرى از صرفونحو عربى فراگرفته به خواندن شرح سيوطى بر الفيه ابن مالك شروع مينمائيم من از كودكى شوق زياد به ادبيات مخصوصا به اشعار داشتم . گلستان سعدى و كتاب حافظ را پيش خود ميخواندم معراج السعادة فارسى را هم كه كتاب اخلاقى است و از روى جامع السعادات عربى نوشته شده درس ميگرفته از همه مشكلتر در ابتداى تحصيل خواندن قرآن بود كه هيچ نميفهميدم و طوطىوار تلفظات مشكل آن را بايستى فراگيرم مشق خط نسخ هم از تكليفات تحصيلى مهم شمرده ميشد و خوشخط بودن از جمله فضيلتها بود . فصل دوم تربيت ابتدائى و مسافرت تربيت ابتدائى من در خانه و خارج - اما در خانه اگرچه پدر من در شناختن آدابورسوم معمول آن عهد و حسن معاشرت ضرب المثل بود و ليكن ميان ما و خودش سد بزرگى از ملاحظات ميگذارد با او معاشرت نداشتيم به او انس نميگرفتيم جز براى حاجتى يا رسانيدن پيغامى و گرفتن جوابى به حجره او وارد نميشديم در برابر او هرگز بىاذن نه در خلوت و نه در جلوت نمينشستيم با او مگر در سفرها كه ناچار بوديم همسفره نميشديم به اين سبب انس و علاقه ما بيشتر بمادرمان بود مادر من باهوش خوشمحاوره ، بلندنظر و در خانهدارى و اداره كردن زندگانى كمنظير شمرده ميشد در عين مهربانى كه با ما داشت هيچوقت از دايره اطاعت او پا بيرون نميگذارديم . و بالجمله اگر در خانواده ما شرايط تربيت كودكان بوجه نيكو باقتضاى زمان