پروكوپيوس ( مترجم : محمد سعيدى )

26

جنگهاى ايران و روم ( فارسى )

مىشد و به نظارهء معشوق خويش مىپرداخت . عاقبت صيادى حال آنانرا مشاهده كرد ، اما از ترس نهنگ جرأت دست‌درازى به صدف نداشت و ناگزير داستانرا بعرض فيروز پادشاه رسانيد . فيروز چون توصيف مرواريد را شنيد شوقى گران به تصاحب آن در دلش پديد آمد و صياد را وعدهء پاداشهاى بزرگ داد تا به هر وسيله هست آن در شاهوار را به چنگ آورد . صياد چون نميتوانست بر خلاف ميل و فرمان پادشاه رفتار كند به وى گفت : « خدايگانا ! علاقهء آدمى به پول زياد است و از پول عزيزتر جان است . ليكن از هر دو اينها گرامىتر و گرانبهاتر فرزندان و جگرگوشگان او مىباشند . و به خاطر علاقمندى و محبت آنهاست كه انسان خود را به هر خطرى مىافكند . من اينك به جنگ نهنگ مىروم و اميدوارم كه تو را صاحب مرواريد گردانم . اگر در اين مبارزه كامياب شدم كه مسلم است از اين پس در زمرهء مقبلان و نيك‌بختان خواهم بود ، زيرا محال است شاهنشاهى چون تو مرا از بخشش و انعام بيكران خود بىنصيب گذارد ، ليكن اگر بخت يارى نكرد و به كام نهنگ افتادم ، در آنصورت شاهنشاها وظيفهء تست كه كودكان مرا بخاطر مرگ پدرشان پاداش نيك دهى و از آنها نگاهدارى كنى . اگر اين احسان را در حق فرزندان من بجا آورى ، هرچند وسيله‌اى براى شكرگوئى و سپاسگزارى نخواهم داشت ، ليكن در عوض آوازهء سخا و جوانمردى تو بيش از پيش در آفاق شايع خواهد گشت ، زيرا احسان وقتى در مورد مردگان اعمال شود ، از هر شائبه و غرضى مبراست و بىهيچ غل‌وغشى در انظار مردمان جلوه‌گر مىگردد . » صياد پس از گفتن اين سخنان از حضور پادشاه بيرون آمد و به محلى كه صدف و نهنگ معمولا در آنجا حركت مىكردند شتافت و در آن نقطه بر روى سنگى منتظر موقع مناسب نشست تا نهنگ لحظه‌اى از مراقبت صدف غافل بماند و او مرواريد را به چنگ آورد . از قضا يك بار نهنگ بنا به عادت معمول خويش در پى صيد طعمه رفت و صدف را تنها گذاشت . صياد موقع را غنيمت شمرد و همراهان