پروكوپيوس ( مترجم : محمد سعيدى )
25
جنگهاى ايران و روم ( فارسى )
خويش را ساخته ديد مرواريد غلطانى را كه در گوش راست داشت به شتاب با دست كشيد و به گوشهاى پرتاب كرد . اين مرواريد از حيث آب و رنگ و بزرگى بىنظير بود و هيچ پادشاهى تا آنوقت مثل آن را نتوانسته بود به چنگ آورد و مقصود فيروز هم از مفقود ساختن آن اين بود كه بعد از خود او هيچكس آن را تصاحب نكند . اين داستان به نظر من افسانه مىآيد ، زيرا كسى كه جان خويش را با چنان خطر هولناكى مواجه مىبيند مشكل به فكر جواهر و زينت خود مىافتد ولى تصور مىكنم در آن واقعهء سهمگين آسيبى به گوش فيروز رسيد و مرواريد مزبور مفقود گرديد . امپراطور روم كوشش بسيار نمود كه آن مرواريد را از هياطله خريدارى كند ، ليكن موفق نگرديد زيرا خود وحشىها هم با وجود جستجوى فراوان نتوانستند آن را پيدا كنند . روايت ديگرى مىگويد هياطله مرواريد مذكور را به چنگ آوردند و بعدها آن را به قباد فروختند . بىمناسبت نيست قصهاى را كه ايرانيها خود راجع به اين مرواريد نقل مىكنند در اينجا بنگاريم ، زيرا ممكن است برخى آن را به كلى دور از حقيقت نپندارند و قسمتهائى از آن را درست بدانند . بنا به روايت ايرانىها ، مرواريد مذكور در شكم صدفى جا داشته كه در آبهاى مجاور سواحل ايران شنا مىكرده است . صدف مزبور را عادت بر اين بود كه دهان خود را از هم باز مىكرد و مرواريد را كه از حيث بزرگى و آب و رنگ هيچ مرواريد ديگرى در عالم با آن برابرى نميتوانست كرد نمودار مىساخت . نهنگى عظيم الجثه مرواريد مزبور را ديد و عاشق رنگ شفاف و درخشان آن شد و طورى شيفته و دلباختهء آن گرديد كه شب و روز به دنبال آن افتاد و لحظهاى از تعاقب آن غفلت نمىورزيد ، حتى در مواقعى هم كه ناگزير از خوردن غذا بود ، نگاهى به اطراف مىانداخت و هر چيز خوردنى را كه در دسترس خويش مىيافت به شتاب مىبلعيد و دوباره در پى صدف روان