پروكوپيوس ( مترجم : محمد سعيدى )

21

جنگهاى ايران و روم ( فارسى )

مقاومت ندارند و از ترس حملهء وى به نقطه‌اى كه از هر طرف با كوههاى مرتفع و جنگلهاى انبوه احاطه شده بود فرار نمودند . ميان رشته‌هاى كوه و دره‌اى كه وسط آنها قرار داشت جادهء وسيعى بود كه ظاهرا تا مسافت نامحدودى امتداد مىيافت و به قلب كشور مىرسيد ، ليكن جادهء مزبور در حقيقت جز راه كوتاهى نبود و پس از قطع اندك مسافتى منتهى به چند سلسله كوه عظيم و مرتفع مىگرديد و به هيچوجه راهى به خارج نداشت . فيروز بىخيال از دامى كه براى وى گسترده شده بود و غافل از اينكه در سرزمين بيگانه و دشمن حركت مىكند . بىهيچ حزم و احتياطى به تعاقب دشمن پرداخت . دستهء كوچكى از لشكريان هياطله از برابر وى فرار مىكردند در صورتى كه قسمت اعظم سپاه آنان در كوهستان اطراف پنهان شده و از پشت سر لشكريان ايران آهسته حركت مىكردند و قصد آنها آن بود كه دشمن را كاملا به دامى كه در وسط كوهها گسترده بودند بكشند ، و در آنجا راه بازگشت را به روى آنها ببندند و بر آنها بتازند . وقتى مدىها كم‌كم علائم خطر را مشاهده كردند و به وضع خطرناك خويش پى بردند ، چون از ترس فيروز جرأت اظهار نداشتند ، ناچار متوسل به « اوزبيوس » سفير روم گرديدند و از وى تقاضا كردند كه به نحو مقتضى فيروز را از چگونگى امر آگاه سازد و او را وا دارد كه تشكيل شورائى دهد تا راه نجاتى بيابند . « اوزبيوس » مسئول ايشان را پذيرفت و به حضور فيروز رفت ولى به جاى آنكه او را علنا از بدبختى و مصيبتى كه در كمين وى بود آگاه سازد ، شروع به نقل قصه‌اى كرد و گفت شيرى از حوالى تپه‌اى مىگذشت و در بالاى آن بره‌اى را به ريسمان بسته ديد و صداى آن را شنيد . شير او را لقمهء چربى فرض نمود و به يك جست به طرف وى جستن كرد تا كارش را بسازد ، ليكن هنوز به بالاى تپه نرسيده بود كه به قعر گودالى ژرف و تاريك درافتاد و ديگر از آن هاويهء مخوف بيرون آمدن نتوانست . آن چاه را صاحبان بره