محمد مفيد مستوفى بافقى

564

جامع مفيدى ( فارسى )

پردهء مانع ز نظر چاك شد * چشم جهانبين ز سبل پاك شد رنگ خسوف از رخ مه دور گشت * سر بسر از پرتو خور نور گشت خواب كه ديدست كه غفلت برد * صحت تن آرد و علت برد باد صبا برد حجاب از ميان * بر همه شد شاهد معنى عيان اى تقى الدين محمد دادى دادند مباركت‌باد ، بگير اين دستار الجه را [ 37 الف ] كه شعار تو و اولاد و مريدانت اينست و آن جناب را به ارشاد اهل يزد مأمور ساخته گفت ، مثنوى : پاى تجرّد به‌سر خويش‌نه * خويش رهاكن قدمى پيش‌نه سكه‌زن اين نقد كه آورده‌اى * ورنه زر آورده و مس برده‌اى شيخ تقى الدين دادا محمد كه حديث فراق از پير عالى مقدار شنيد به زبان حال مضمون اين مقال ادا فرمود ، مثنوى : روز جدايى كه نبيند كسى * تيره‌تر است از شب هجران بسى كس نكند محنت هجر اختيار * مرگ جدائيست ميان دو يار جان جهانى و به از جان بسى * قطع ز جان چون كند آسان كسى عاشق دل‌سوخته در هجر يار * آورد انجم همه‌شب در شمار