محمد مفيد مستوفى بافقى

553

جامع مفيدى ( فارسى )

جمعى را به جهت بر آوردن يوسف ثانى از چاه به جانب « قلعهء خورميز » فرستاد . فرمانبران چون به چاه در آمدند ديدند كه مارى تيره صفت جوشن پوش و تيز - خشم كينه كوش ، الفى كه به وقت سكون به شكل دايره متشكل گردد ، خدنگ رفتارى كه [ 29 الف ] گاه گاه چون كمان كجك « 1 » سر به سر آرد ، نظم : گهى شده چو سپر گرد و گه چو تير دراز * گهى نموده ز تن حلقه‌ها كمند آسا نه ابر ليك دو برق اندرو شده پنهان * نه بحر ليك بر آن موج بيكران پيدا در نزد فرزند حيدر كرّار حلقه كرده سر بر دامن آن جناب نهاده چون چشم حيّه بر آن جمع افتاد روانه گرديد و از نظر بينندگان ناپيدا گشت . آنگاه سيد ركن الدين را از چاه بر آورده متوجه يزد شدند ، نظم : خورد بسى پيچ و تاب دلو ملمع رسن * تا به در آمد ز چاه يوسف گل پيرهن كرد زليخاى صبح پيرهن صبر چاك * راز دلش فاش گشت بر سر هر انجمن داد به زال سپهر طرفه ترنجى ز مهر * طرفه كه شد هم ترنج بر كف او تيغ زن سادات عالى درجات و اكابر خجسته صفات به استقبال شتافته گوهر شاهوار سخن از درج لب بگشاده نثار نمودند ، مثنوى : شكر كز دور چرخ و گردش ماه * يوسف ما نمود جلوه ز چاه يمن اقبال شاه ياور شد * ساغر كام پر ز گوهر شد

--> ( 1 ) - نسخهء وزيرى : كجيك